پایان نقاهت من

پایان نقاهت من بعد از این سرطان شعور و احساس، که لباس‌های ضد آبمان را به تن کنیم، کاپشن‌های نارنجی و قرمز، ابر‌ها که مثل شکم خودت ترک خرده اند سیل آسا بر ما ببارند و من پس از این همه عذاب ریکاوری جدیدی را تجربه کرده باشم. دست‌هایت زیبا بود یک روزی، شبیه کاسه نذری بود که من توی آن سکه و گل میگذشتم، اندیشناک به نظر برسم با استفاده از کلمات قلمبه سلمبه، گلبرگ‌های تو را تک تک بکنم و ادعا کنم مسیر‌های جنگلی‌ تمشک چینی‌ را دوست نداشته ام. از زمان رفتنت همه چیز با یک فیلتر خاکستری قدیمی‌ به نظر می‌رسد، سرزمین فواره‌ها خبر از دل صاحب مرده من ندارد و نمی‌شود این تخم نفرت از محله کارمندی نشین را در هیچ گلدانی کاشت. همان‌جا که ماه میان خانه‌های ما از آنتن روی پشت بام بالاتر نمی‌رفت و مینیمم بارانی به برف ریز و چسبنده تبدیل میشد.

که همین است که از برف نفرت دارم، از برفاب قهوه‌ای کثیف، از عصر‌هایی‌ که از مدرسه می‌رفتی تا خانه، از بی‌ حرکت ماندن‌هایم سر راه، از آن پائیز لعنتی که محزون‌ترین پائیز زندگی‌ من بود که من از تو برای همیشه چشم پوشی کردم، که دلتنگی‌ در وجودم رخنه کرده بود و نمی‌شد از آن رها شد، که تو توی خواب راه بروی و بی‌ صدا بیای به اتاق من، میان همان مه‌‌ غضبناکی که چشم‌های مرا کور میکرد، لباس‌هایت بریزند روی زمین و تا صبح فردا لبهایت را مکیده باشم...تنها و عریان، زیر نور دردناک شمع، که بدنت را مثل مرده‌های قبرستان سفید میکرد به من بگویی مثل روح می‌مانم. مني‌ که برده خورشیدی بودم که از روی کوه در میامد و خورشیدی که از اتاق تو میامد بیرون، که زجر بالا رفتن از هفتاد و شش پله‌ای که از جلوی درمانگاه تا خانه شما کشیده شده بود زانو‌های حریص مرا رنگ بخت خودت کند.

ابر‌ها مثل ملافه‌های شسته اما کثیف و خاکستری بود که من می‌رفتم، محزون بود که من کسی‌ را نداشتم که پشت سرم آبی بریزد، فرود گاه حال و هوای خودش را دارد، آخرین نامه‌هایی‌ که مینویسی، آخرین پیغام‌هایی‌ که ضبط میکنی‌، آخرین نگاهی‌ که به نگاهت گره می‌خورد، همه و همه عزیمت را سخت میکنند. پرواز‌های من آسمان به آسمان، شب به شب، زون به زون و تاریکی‌ به تاریکی‌ به هم گره میخورند و من تمام راه اپرا‌های روسی گوش می‌کنم. که فراموش کنم تو را نمی‌بخشم، نه امروز، نه هزار سال دیگر، که نفرین من اگر بذر بود، حالا درختی تنومند شده بود، در حاشیه عصیانی که زبان احساس مرا ترکش باران می‌کند.که پدرت و پدرم شایسته حذف شدن از زندگی‌ من باشند که همیشه فکر کرده اند تصمیم‌هایشان در تمام زندگی‌ درست بوده و اعتراف نکنند که خوشبختی‌ ما را خاکستر کرده اند، کسی‌ عشق مرا دزدیده، کسی‌ شعر‌های مرا دزدیده، وابستگی مرا، نان و کره‌ عسل صبحانه مرا....

از زمان خودکشی‌ میترا تا حالا خواستم بنویسم که کاش این تو بودی که مرده بودی. همین.


/ 0 نظر / 17 بازدید