معتاد به تماشا

دامنه تپه ها، و معجون هندوانه و ويسكي براي من و ميوه هاي ترش كه تند تند روي آن نمك خالي كني، شايد هم بر عكس. مقدمه كلمات پايان شعر من است. چشم هايت غمگين است دختر جان. درست مثل فرداها و پس فرداهاي من، كه با آواز كبوتري بي سرپرست كودكت را بخواباني، با شتاب به انتهاي جنون برسي و دكورهاي نقره اي را به هر بهانه اي بشكني و بريزي توي سطل آشغال. كه تمثال خاطره اي پوچ بنام ازدواج است، چيزي كه نميشد آمدنش را در غارهاي تاريك نوجواني پيش بيني كرد، هيولايي كه با بلوغ فكري امروز طعم ليموي گنديده روي غذاي فقر ميدهد. 

با فلفل و نمك تمام ساندويچ هايت را كه هول هولي درست كرده اي به قول خودت، ميدهم پايين. هنوز براي من جلد يك كتاب نيستي، هنوز كمتر از يك هويت، عصاره كثيف يك همخوابگي كهنه، عذاب وجدان يك خاطره افسرده يا تصوير بهترين سكس زندگي ام نيستي. يك دوست معمولي توي قاب زيبايي هايي. تو را كه دوست دارم يعني يك هويت، يك عصيان، يك طوفان سردرگم و گيج را دوست دارم. حضورت مثل منظره اي در باران، مثل كيسه اي پر از نان و پنير، و چشم هاي حيران من معتاد به تماشاي سينه هاي عريانت، زيبايي و عمق چشم هاي قهوه اي رنگت و آفتاب و منظره هاي كوه هاي برف گرفته شمالي .....بي شعورترين كاست اوكارينا دوباره مرا پرت ميكند به عقب، صبح ديروز را پوشيده اي، سياه و بدتركيب، اما هنوز در آغوش غريبه اي در جاده ها، تنيده در طعم رهايي از خانه پدري.

و بسم الله الرحمن الرحيم.

/ 0 نظر / 15 بازدید