کرم ساقه خوار

زخم‌هایی‌ هستند که در انزوا روح انسان را میخورند. زخم‌هایی‌ هستند که بعد از هفده سال سر باز میکنند و پشت پنجره روحت تکثیر میشوند. زخم‌هایی‌ هستند که با تماشای عکس‌های تو بذر خود کشی‌ را در ذهنم میکارند و قلبم را تا مرز توقف همیشگی‌ پیش میبرند.

تنهایی‌ عذابت میدهد، میروی به دور دست ها، جایی‌ که عشق ندارند، سیگار نمیکشند و تمام هویتشان آبجوی پنج شنبه شب و نایت کلاب جمعه شب است. وجبِ وجب نبودنت را در آغوش میگیرم، آینه شمدان خانه تان را میسوزانم و خاکسترش را در ازدحام تاریک افکاری که رنگ بخت من بوده اند، دفن می‌کنم. مشتاق آغوشی شده‌ام که بوی شمعدانی میدهد. دست‌هایم دیگر در انتظار هیچ بوسه‌‌ای نخواهند ماند، و چشم‌هایم دنبال کسی‌ نخواهد بود. هوای خانه را دوباره پاییزی کرده‌ای دختر جان، با غمزه‌ای در عکس‌هایی‌ که تکان میخورند توی موبایل، خواب حرام چشم‌های من بوده و سر درد‌ها حلال روح شکسته ام. دست‌هایی‌ لازم است که این آینه شکسته را صیقل بزند و چشم‌هایی‌ که در آتش بوسه‌‌های من عاشقانه بسته شود. ساحل نشین دریایی شده‌ام که بی‌ کران آرزوهای مرا برده، با امواج پر آشوبی که عصاره ریتم نفس‌های تو را در آغوش من.... ساعت را شکستم که تیک تکش این سکوت روحانی را به انزوا نکشد. باختم، مرا یا و تو را خاطر فراموش. باختی. باختیم. آری، باختیم، زمان از ساعت و دقیقه به سال تبدیل شده، حتی ماه هم نه، که بگوییم چند سال قبل فلان، چند سال قبل فلان خاطره، چند سال....اوقاتم را کوک می‌کنم دوباره که بشود شاید محو دستی‌، که از زمان نبودنت شمارش معکوس مرگ من شروع شده. طعم بستنی‌های مرا دزدیده اند که فقط تلخی‌ ویسکی‌ آرامم کند. عکس‌هایت شده سنگ و من شیشه قطاری که به سمت مبهم رؤیاها میرود. تو شده‌ای جاذبه که مرا بعد از هفت سال به ایران بکشاند. اما هنوز تو اسطوره دست نیافتنی شعر‌ها و من آفتی که مثل کرم ساقه خوار برنج از درون سر در گم، دنیای من همان اتاق سه‌ در چهار و ..... همین.

/ 0 نظر / 27 بازدید