لزج

سحر عزيز. آغوش لزج محصول كافي پارتي لزج يا ميهماني لزج نيست. آغوش لزج حاصل فرجام هاي لزج است. فرجام من، تنهايي بي دليل و بي پايان، عصاره عصيان جواني هايي است كه مي بايست در انتهاي جاده منتظر دستهاي تو مي ماندم. تنهايي بي شعور و بي محوري كه مي توانست در نطفه مرده باشد، كه من دستي براي اتو كردن پيراهنم باشد، و دستي براي فشردن به صورتم تا سرماي آن در وجودم محو شود. 

سحر عزيز، عكسهاي بدنت، هماني كه در آغوشهايي جز من مي لوليد، آتش به جان خرمن جواني ام مي زدند. اينجا، دورتر از تمام سياره هاي نقاشي ات، طعم گس ودكا و اين كي بورد در به در همدم من مانده، كه تويي كه مي بايست بودي تا مادر بودن را تجربه كني، زن بودن را، هويت داشتن را، آزادي را، و شايد نام فاميل مرا به رسم اين غربت سرا. تولدت مبارك. همين.

/ 0 نظر / 14 بازدید