سایه ات سنگین است

وانمود می‌کنم به عمق آینه‌ها رسیده ام. که تصویری که میبینی‌، موجودی فرق از دغدغه‌های عشق نوجوانی است. که خسته، دل مرده، افسرده و معتاد به کافئین نیست.حواسم پرت نمی‌شود، که عده‌ای خیال کنند تو تنها تاثیر منفی‌ زندگی‌ من بوده ای. که مسیر زندگی‌ مرا به نا کجا آباد نیمکره جنوبی تغییر داده‌ای که وقتی‌ تمام جهان دارند عرق میکنند، من پتو دور پاهایم پیچیده باشم. امید‌های من نمرده اند. یا حتی لااقل کتمان می‌کنم که. امشب که بد از سال‌ها دست به قلم شده‌ام که بنویسم، که حرف بزنم، که نگفته‌ها را به زبان بیاورم، نگفته‌هایی‌ که مثل کسه‌های آرد روی دوش کارگران روز مزد آوار شده روی حجم سینه ام... که وانمود کنم سکوت سنگین بوده، سنگین تر از فریاد. و تو امید مرا به زنده ماندن باکره نگذاشته ای.

سایه ات سنگین است سحر عزیز، گاه به گاهی که روسری ات را میبینم، که وانمود می‌کنم دارم توی مردمک سبز لجنی لنز‌هایت نگاه می‌کنم، نگاهم به گره روسری توست، و شاید به استخوان ترقوه‌ای که روزگاری اسمش تیغ ماهی‌ بود، مثل استخوان‌های پهلوهایت، حرف‌های زیادی می‌خواهم بزنم، می‌خواهم بگویم شماره‌ای که از تو دارم فقط به درد تماشای عکس‌هایت می‌خورد، تحمل زخم زبان خانواده آزارم میدهد، راستی‌، هفت تا درخت استوایی جدید ته حیاط کاشته ام، از همان‌ها که توی مجله دانشمند بود. همین.

/ 0 نظر / 27 بازدید