كبريت، سم، مفهوم صوري مرگ

كبريت، سم، مفهوم صوري مرگ....لبخندهاي شفاهي ات لابلاي سرفه هاي مزمن من گم مي شوند، كه تن من اينبار تبدار باشد و تو خنكاي آغوشي كه تفاله هاي شعرهاي ديشب و ودكاي ارزان قيمت را قي كنند روي صورتم. كه بدانيم هرگز بهشتي برايمان متصور نخواهد بوددر هيچ قاموسي، هيچ جريان فكري اي، هيچ كتابي.

مفهوم خاطرات نانوشته من، سالها بود ميخواستم خواب هاي برآشفته ام را ترك كنم. از حرف زدن با اشيا منزجر، از وابستگي به انسانها متنفر، و دلخوشي ام رختخوابي باشد كه بوي ناي نان كپك زده مي دهد. ميوه هاي پوسيده توي يخچال را كه دور ميريزي انگار ولنگاري ها، آوارگي ها و همه سرفه هاي خشك مرا دور ريخته اي. انگار ويروس هاي منجمد توي مغز من ميروند پيش پدران نفرين شده مان. انگار عاشق شدن هاي زود به زود در آن سالها يك مرض مسري بود كه از خون من به شريانهاي تو جاري ميشد و تو را مبتلا به درد فانتزي هزار و يك نامه ميكرد. كه امروز تو هم بنويسي براي من. توي هزار توي بي انتهاي تلگرام، كه پسورد تمام نوشته هايت شماره عينك شكسته من باشد. 

مرده شورببرد اين آرايش كردن هاي عمه مهري را، كه درست روزي كه ميبايست ساده و بي آلايش بيايي توي تخت من، دلم مي خواست دانه دانه موهاي رنگ شده ات را بكنم، يك بشقاب احساس و بوي عطر موهايت واكنشي معكوس و متفاوت براي قلبم به ارمغان بياورد كه حساسيت به آدم ها و خنده هايشان يكي از عوارض آن است. فلسفه، اپرا، تئاتر، فيلم و قرآن روي طاقچه را دور مي اندازم تا تو ميوه ممنوعه من باشي. برويم توي دنياي خيالي مان قدم بزنيم و زير برج ها سلفي بگيريم و بجاي بوي علف، دامنت بوي مدرنيته شهري بدهد و بوي كلر استخري كه جلوي چشم همه لخت شدي و وسط نگاه هاي همه محو شدي توي كوري سفيد كتاب خوزه ساراماگو ، مثل سلام اول و خداحافظي آخر خاطره اي مسموم شدي و تبري كه ريشه هاي وابستگي من به خوابهايم را از جاكند....

/ 0 نظر / 14 بازدید