تجربه

چشم‌هایت رنگ غروب، ناخن‌هایت ارغوانی، و من و تو جایی‌ هستیم که نور و روشنائی هست اما دردناک است که در این دنیای موازی نمی‌شود دست‌هایت را در دست گرفت و تنگاتنگ، در آغوش هم رقصید، گونه به گونه، صورت به صورت.می‌گویند آدمها نه یک بار که چند بار متولد میشوند، اما من می‌گویم که آدمها یک بار متولد میشوند اما صد‌ها بار می‌میرند. آدمها مرده اند و خودشان نمی‌دانند که مرده اند. که من مرده‌ام که روی لحظه‌های بودن تو تشدید میگذارم.

کاش هر چیزی را، هر آدمی را، هر جایی‌ را و هر بوسه‌‌ای را در زمان مناسب خودش تجربه کرده بودیم و بدون ترس لمسش میکردیم. کاش دست‌هایت را بوسیده بودم، لب‌هایت را میبوییدم و پشت سرم آب ریخته بودی. کاش افسوس تنها برگ دفتر زندگی‌ من نبود.کاش تو حسرت ناتمام من نبودی.

دیوار سیاهی مانده که برای خراب کردنش می‌بایست دست‌هایمان را به هم گره میکردیم، که نکردیم. چنگ میزدم به یقه پیراهنت، چنگ میزدی به لباسم، که نروم، که بمانم، که بفهمند می‌خواهیم مال هم باشیم. آسمان هر کجا یک رنج نبوده و نیست. آسمان خانه فقر، خانه دانشجویی و خانه طبقه سی‌ و پنج برج یکسان نیستند. شاید از جنس آب باشم یا آتش، بالش قلاب دوزی تو مهم‌ترین سرمایه زندگی‌ ما باشد، و آدم‌هایی‌ که تند تند میروند توی قاب خانه کنند که غایت غروب را با رنگ نارنجی لباس‌های ما به تمسخر نگیرند. امروز روزی است که آرزو می‌کنم تمام خانواده ما بروند توی قاب توی دیوار. همین.

/ 0 نظر / 36 بازدید