﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>نامه به سحر</title>
    <description>مجموعه نامه‌های روزهای دور</description>
    <link>http://sokootesefid.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>a</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 05 May 2012 08:39:21 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>رنجیده خاطرم</title>
      <description>&lt;p&gt;حرفهایی توی دهانم بود که امشب می خواستم بنویسم، مثل کشک های محلی انبار خان جون توی دهانم خیس می خورند اما نه از گلویم پایین می رود این بغض،نه دلم می آید تف کنمشان بیرون.شاید نمی نویسم وخوابم هم نمی برد، چون دوستی با نمی دانم کدام نوشته ام رنجید،با سایه ها هم پیمان شد که فقط حضور داشته باشد، ناخن به شیشه اتاقم بکشد اما برایم ننویسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی خواستم بنویسم سحر موجودی افسرده بود که ته نشین ...چرخ زدن هایش در خیابان های اوکراین را برای من آورده بود،والبته هر دو هفته یکبار اغوش کم می آورد وتنها وجه مشترک ما این بود که وقتی وارد انجمن شعر می شدیم همه برایمان بلند می شدند وزمانی که مهر سکوت به لبهایم زده شد او هم زیر ذره بین ممیزی خرد شد.زمانی که می سرودم: زمین درخت پرنده هوا هوای اوین،می دانستم دارم از آینده ای حرف می زنم که خط سیاه هوای کثیف شهرتان اگر فراری ام نداده بود محقق می شد.می شدم مثل الف لام میم که پس از بازگشت از سفر هشت ماهه اش که کسی نمی دانست کجا بود و چه گهی به خوردش داده بودند چون خودش اهل ... نبود،کسی نبود ببردش دکتر و همه از وجود عفونتی که از کنه ها و شپش ها به ریه های او منتقل شده بود.کسی نبود و می ماند فقط منی که می بایست خبر شوهر کردن نامزدش را به او بدهم تا یک ماه دیرتر خودکشی کند نه وسط تعطیلات عید،در به در دنبال قبری ارزان در حد جیب خودم باشم و دست آخر حتی نتوانم تا آخر مراسم سر پا بیاستم، چون این حال مسخره ام زود به هم می ریزد،نباشم تا یک بار دیگر صورتش را که تمام عمرش هر صبح صاف وصوف می کرد ببوسم.به قول دوستی&lt;span&gt;&amp;nbsp;هیچ کس بیشتر از آدمی که دست به خودکشی میزند سرشار از امید نیست ...&lt;/span&gt;&lt;span&gt;امید به اینکه با کشتن خودش به دنیایی وارد شود که آرزوهایش در آن محقق شوند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span&gt;می خواستم بنویسم یازده سال برای کسی نامه نوشتم که نمی دانستم چه بوده وچه می خواهد باشد،کسی که جرات نوشتن حتی یک خط را به خود نداد در عین نویسنده بودن،حالا عادت کرده امایمیل هایم را مدام چک کنم ببینم شاید دلش خواست جواب یکی دو تا از سوالات ذهنم را بنویسد.شده ام سایه ای که تغییر کرده،نه مثل آن روز ها که بروم خیابان فلان ترمز کنم یکی بیاید سوار شود ومن بخواهم جای خالی تو را با هزاران نفر از آن یکی ها پر کنم، آدم ها را مثل تکه های لگو به جای خالی دلم بچسبانم ووانمود کنم هنوز حجم دلم جا برای احساسات نارس وکال دارد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span&gt;چشمهایم را می بستم،چون می خواستم تصور کنم این تویی که شفتالوهایی که خان عمو از چهارشنبه بازار خریده گاز می زنی ودستهایت را با چادر نماز خان جون، مقدس ترین کعبه خانه پدری من ،پاک می کنی.وانمود کنم این منم که چشم انتظار آمدن چشمهایی هستم که زیر عینک سیاه پنهان شده تا نگاهش را با دروغ سنج نگاهم تفسیر کنم. درست مثل این می ماند که دوباره روبنده ببندی مثل این زنهای عربستانی، که مثلا اتاقت را گردگیری کنی که خان عمو مدام غر نزند سرت که تار عنکبوت فقر می آورد ومن بفهمم تمام این سالها فقر و دربدری بخاطر همان عنکبوت های اتاق تو بوده. جیغ مورچه هایی که با ذره بین می سوزاندیم گوشهایم را کر کند که نشنوم این صدای نفس های تو بود که وقتی ازاتاق من ساعت سه شب می زد بیرون، یکراست می رفت سراغ یخچال وشربت آبلیمو را با پارچ سر می کشید. که هنوز گنگ باشم که بعد از یازده سال بیایی پای اینترنت واز این همه در بدری،آوارگی، مهاجرت یا هر چیزی که مردم اسمش را صدا می کنند سوال کنی. که مطمئن شوی می دانم تو هم در بدر بودی از این شهر به آن شهر و هر جا که زندگی کردی برچسب خوردی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span&gt;به کلمات تمام نامه های یازده ساله ام قسم می خورم امشب دردهای از پشت بام افتادنم توی زانوهایم زنده شده ودلم می خواهد فقط یکی دو تا از تومورهای اسحاق خدابیامرز نصیب این خانواده تک بعدی ما می شد،می آمدند می گفتند اینجای سرم درد می کند و یک هفته بعد بی سر وصدا کم می شدند،مثل مهره های بازی مارپله می رفتند اول راه زندگی و حتی می شدند یک آدم دیگر،پدر و مادر یکی دیگر. که سوغات آنها برای ما این سردردهای میگرنی نباشد، از سایه خودمان نترسیم ومدام فکر نکنیم یکی دارد زندگی جدید ما را به هم می ریزد،شبهای دردکشیدن تا صبح وبی خوابی تمام شوند و مجبور نباشم پنجره را که باز می کنم بوی سیگار همسایه ها حمله کنند به داخل اتاقم و سردردهایم را خط خطی تر کنند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span&gt;کوچ بهاره من به سرزمینی بود که هرروز می بایست این عشق یک طرفه را تا ته خط رانندگی کنم وبرگردم.من همان آدم تک بعدی مانده ام که در بعد زمانی خاص خودش که شما اسمش را می گذارید سرنوشت وقدر واز این ..وشعرها،فقط توانست عاشق یک نفر باشد .فحشای فکری هم نداشتم.حالا &amp;nbsp;به قول شما عوض شده ام، مثلا آواتار شده ام رفته ام توی سرزمینی با قابلیت های جدید وفکرهای نوپا. دنیایی که برای من انحصاری شده، به خدایی که شبها را برای آرامش آفرید روی آرامش شبها در این دنیا وجود نداشته وندارد،حتی اگر همین حالا، همین ساعت دوازده وپنجاه و سه دقیقه که مرده ها هم خوابند،لخت شوم و وسط اتاق برقصم،درودیوار حرکت می کنند بالای سرم، سقف کوتاه می شود وتصاویر روزهای دور با کیفیت رنگی بالا تمام ذهنم را پر می کند. برمی گردم به خانه ای که اهالی اش معتقد بودند حتی آویزان کردن شورت توی حیاط گناه است وبه تلافی تمام این اعتقادات من لبهایی با طعم آلبالو خشکه وشربت آلوئه ورا را تا صبح بمکم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span&gt;پی نوشت:به سیاق قبل می خواهی مرا بخوانی و در سکوت بگذری، مثل فاتحه می ماند این حرف.مرده ها هم گاهی با جناب مرده شور حرف می زنند.همین&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokootesefid.persianblog.ir/post/39</link>
      <author>a</author>
      <comments>http://sokootesefid.persianblog.ir/comments/413256/9388808/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-413256.post-9388808</guid>
      <pubDate>Sat, 05 May 2012 08:39:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>گردگیری</title>
      <description>&lt;p&gt;اتاق در هم وبرهم این خاصیت را دارد که وقتی می خواهی مرتبش کنی چیزهایی پیدا می کنی که عقل جن هم به آنها نمی رسیده.نه که مثلا یک برگ کاهو را گذاشته باشی لای کلیدر یا سووشون یا دزیره وبعدا به دلیلی یادت رفته باشد برداری،نه.مثلا نوشته ای روی کاغذ کاهی زرد رنگ که بوی سگمالی عشق نوجوانی را هنوز دارد. یا نوشتن از خشم های درونی ات از روزهایی که حتی ژیگول بودن جرم بود ومی بردندت جایی که عرب نی انداخت. تفریحت می شود یاد آوری خاطرات ونوشتن نامه ای جدید،تایپ شده وخوش خط در وبلاگی که مثل صندلی های دور حوض حیاط نظم وترتیب ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رفته بودم خانه شوهر سابقت که مثلا وسایل ولباس های تو را بیاورم.می بینم بیست تا گلدان بزرگ خریده وبرای خودش گراس کاشته. هوای قائمشهر هم که خوراک این گل وگیاه هاست.هنرمندی شده برای خودش. برای خودش املت درست کرده توی تابه ای که با قاشق خط خطی شده وچیزی از تفلونش نمانده،توی دلم می گویم خوب است به بهانه بچه می آید تو را می بیند وگرنه همانجا ترتیب مرا هم می داد!نمی دانم چرا عالم وآدم فکر می کنند حالا که از او جدا شده ای باید برگردی به قول وقرار های نوجوانی وبشوی زن من.کافی است تو را در صد متری خانه من ببینند که بگویند هر شب پیش منی . تف به این فکرهای فاسد خانواده وفامیل که ذات ندارند حتی فرصت شناختن خودشان را به ما بدهند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته بدم نمی آید برایت یک عروسی توی خانه قدیمی می گرفتم. یک شب گرم تابستانی توی حیاط خانه پدری، خان عمو بنشیند بالای ایوان وامر ونهی کند، خان جون میوه ها را خالی کند توی حوضی که من برایش کلر می خرم تا سبز نشود آبش، صندلی های کرایه ای را بچینیم زیر رشته های دیود کم مصرف تا قبض برق بعدی پدرانمان را شوکه نکند، برای عاقد یک صندلی تر وتمیزتر بیاوریم که وقتی شیرینی دانمارکی را مثل خرس گاز می زند نتواند دستش را بمالد زیر مبل رنگ روشن. شیرینی ها را هم از قنادی عسل خیابان بابل بخرم که یک وقت ناراحتی نکنی برای کیفیت ومزه آنها.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنوقت نشسته ای آن بالا ومرا تبعید نکرده اند به ارومیه به بهانه دور کردنم از خانه. فرصت دارم با دستهایت، با رویاهایت، با یواشکی سر زدن های نیمه شبت، با حرف هایت وحتی خوابهایت که نمی دانم چی تویش می دیدی که دهها بار تا صبح ناله می کردی، وبا تمام خاطرات خودم وخودت خداحافظی کنم و پشت سرت آب بریزم که مثل آب خوردن برگردی خانه پدری، دست از پا درازتر با یک بچه معصوم که خودش هم نمی داند مادرش بدتر بود یا پدرش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;غریبه ای نیستی که از خودت کوچ کنی.روسپی ارزانی هم نخواهی بود که بشود خامه یاد تو را فروخت. &amp;nbsp;شهوت حضور یک آغوش لجن مال هم توی دنیای عروسکهایت نمی ماند که اغوایت کند بروی یک توک پا تا ویلای چالوس وصبح آنقدر گرسنه باشی که نان وسرشیر را با همان ملچ ملوچ آشنای همیشگی بخوری وبی قرار رفتن من باشی تا کسی ندیده ونیامده.تنها جاده رسیدن به تو را در انتهای داستانم به هرزگی های گاه وبیگاهت پیوند زدم تا زمانی که می خواهی پناه ببری به یک تکیه گاه، به شانه های کسی که توی کوه کتفش شکسته اما هنوز تکیه گاه خوبی است،به یاد بیاورم که چه دردی می کشم زمانی که تو با من نیستی وچه دردی می کشیدم زمانی که تو ادعا می کردی با من خواهی ماند تا انتهای کوچه رسوایی ها.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokootesefid.persianblog.ir/post/38</link>
      <author>a</author>
      <comments>http://sokootesefid.persianblog.ir/comments/413256/9334009/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-413256.post-9334009</guid>
      <pubDate>Wed, 25 Apr 2012 07:24:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بازگویی چند خاطره</title>
      <description>&lt;p&gt;می خواستم بنویسم از کوچه های اینجا متنفرم.یادم آمد زمانی از کوچه ای متنفر شده بودم که هر پرنده ای توی یکی از حیاط هایش می نشست دمپایی پرت می شد توی صورتش. چقدر زمانی که می دیدم فاخته ها لنگ می زنند رنگ هر چه پرنده را از شعور انسانی پاک می کردم وایمانم یک پله کم می شد.یادم نمی رود تمام کسانی که دمپایی پرت کردند برای فاخته ها وکبوترهای جواد کفتر،حداقل یک بار کشاندم به اتاقم، نه همان زمان، بعدها که از آن کوچه رفته بودم.راحت بود،توی خیابان سلام علیک می کردیم،تعارف می کردم با ماشین برسانمشان،سر راه خانه ما یک چای بخوریم ومن وسایلی را که می خواهم بردارم وبعد تمام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنقدر هوا توی آن شهر کم بود که همه نیاز به تنفس در فضایی که شاید چهار دیواری بود اما پنجره های بلند شیشه ای آن بوی آزادی می داد، داشتند.نیاز به بازگویی خاطرات، نیاز به حرف زدن در مورد روزهایی که می بایست دوباره گویی شوند، نیاز به تماشای آپارتمان بزرگ ومدرن ونیاز به بوسه هایی پشت گردن، همانجا که موهای بلند را می شد جمع کرد بالا وهمه فکرها، داغ های نوجوانی وتوهم های بی سر وته را همانجا فراموش کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درست سه ماه قبل از آن آپارتمان مدرن با شیشه های دو جداره وویوی عالی،خانه ای مامن من بود که سرما روی مغز استخوانم پشگل می بست،مهشید،ورژن جوان خان جون می رفت چهار شنبه بازار از زن های روستایی دستفروش جوراب نمدی می خرید ومن به بازرس اداره گاز التماس می کردم خانه را تایید کند تا گاز وصل شود.اما نشد که نشد.صاحبخانه هم که اجاره خرج عملش بود وگاهی از پشت پنجره همیشه چرک گرفته می دیدم کسی را آورده پای منقل زیرزمین،بچه ها را می برد بیرون توی کوچه ومن می نوشتم متنفرم از این خانه که برای فقر یکی از اتاقهایش را اجاره داده به من،زنش را اجاره داده به یکی دیگر، وکسی که باید دست به دست می شد توی زیرزمین کثیف دودگرفته تا مرد خمیده خانه بتواند از حسن بقال نقد خرید کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به نگاه خیره اش به خریدهای من برای بچه ها قسم می خورم فقط از من خجالت می کشید. از اینکه می دانست من فقط برای این به شوهرش پول می دهم که او بتواند برایم دو ساعت حرف بزند،ومن برایش حرف بزنم.کنار هم دراز بکشیم واز زمین وزمان بگوییم،از خاطرات نارس نوجوانی،از آرزوهایی که به لجن کشیده شدند،از هم خوابی هایی که سردرد وتهوع می آورد واو خوب می فهمید چه می گویم،از بی پناهی در خانواده مادری واز نداشتن شانه ای مطمئن برای گریه کردن.تنها باری که از من خواست با او بخوابم اعتراف کرد مرا دوست دارد وهمین تفاوت من با آغوش های دیگران بود. که او می خواهد با من باشد اما با آنها مجبور است...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دو هفته بعد از رفتن من از آن خانه شنیدم شوهرش را کشته است. البته کسی نتوانست ثابت کند ودادگاه معتادی اوردوز کرده را در گزارش نوشت. اما چون در رختخواب مرده بود فهمیدم کار خودش بوده.چون می دانستم او هرگز با شوهرش نمی خوابید. اما شب آخر عمرش اجازه داده بود او همانجا بخوابد.مهشید او را کشاند به شرکت تو، وتو هم زیر پروبالش را گرفتی.شاید بخاطر وجوه مشترک شخصیتی. شاید بخاطر تفاوت های اجباری واختیاری شخصیتی.شاید برای تو هم آپشن ها اجباری بودند چون روحت کپک زده بود ونمی دانستی.شاید دلیل اینکه هر شب ودکا دستت بود آن درد لعنتی مچ دستت بود که در سرمای زیر صفر اوکراین بدتر می شد.شاید زمانی که ودکا درد دستت را آرام می کرد یادت نمی آید در خانه خیابان پیلیپا اورلیکای شهر کیف بدن هایی روی یک نفر می لولند وهمیشه بدن ها بودند نه یک بدن، نه یک پارتنر خاص تکراری.حتی مچ بند ولپ تابی که هدیه تولد هجده سالگی ات بود ، همان لپ تابی که درآمد سه ماه زخمه به سیم های گیتار آکوستیک کشیدن را بلعید،نتوانست ذره ای درد مچ دستت را کاهش دهد. حتی به اندازه یک گیلاس کوچک ودکا.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کتابی شده بودم که معجزه می کرد برای هر کس که روح او را می خواند، بی پرده وبی آرایش نیلوفر به چشمهای مردابی کسی هدیه می دادم وقدم زدن های زیر باران را به بدن خودم. همین بود که آغوش من پناه بی مهری های مردان قوم بود وتعصب های خشک وبی معنایی که بعدها پرده های خجالت را از روح تو پاره کرد.گیسوان سیاهت را دوباره خواهم بویید وشرافت حرامزاده ها را به مسخره خواهم گرفت.که رد پای من است که تا چوبه اعدام ثانیه ها کشیده شده است ومن هنوز ادعای جنونی تازه می کنم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokootesefid.persianblog.ir/post/37</link>
      <author>a</author>
      <comments>http://sokootesefid.persianblog.ir/comments/413256/9268405/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-413256.post-9268405</guid>
      <pubDate>Fri, 13 Apr 2012 22:26:39 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نوشته های بهاری</title>
      <description>&lt;p&gt;اولین سوز سرمای پاییزی نیمکره جنوبی آغاز شده ومن می خواهم از بهار بنویسم. اما نمی شود. در عوض می خواهم کمی حرف زده باشم. همین حالا دارم ترانه های ایرانی درهم وبرهم گوش می کنم که یکی در میان از دورویی ونقاب آدمها حرف می زنند. یکی از همین روزهاست که بفهمم همین کلاه لبه دار وعینک من هم نقاب بوده، از سرم بردارم وتوی آینه روحم را نگاه کنم، ببینم تمام این مدت روح من یک موجود به قول هدایت اثیری بوده که قوز هم داشته ودر تمام این مدت مثل یک همکار زن خوش قد وبالا جلوی من می پلکیده، از آن آدمهایی که با زبان بی زبانی می گویند بیا منو... اما تو او را نمی بینی. چون عاشق مانده ای.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صد ونود وچهل بار تا حالا تصمیم گرفته ام بیشتر نامه بنویسم شاید به پایان قصه برسم. شونصد بار تصمیم گرفته ام نامه هایم مخاطب مستقیم داشته باشد.اما کافی است تو را جلوی روی خودم تصور کنم که نامه ام بشود بد وبیراه.خونابه انکارها واز دست دادن ها راه بیفتد وسط نوشته هایم وهمه چیز را به گه بکشد.صلوات می فرستم وبر می گردم اول خط. مثل خان جون وعزیز که تمام عمرشان یک تسبیح چوبی جلوی دست وبالشان بود وحتی در بدترین شرایط ناسزا به کسی نمی دادند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می روم بیرون تا برای خودم حال وهوای عید را شبیه سازی کنم. یک سالن تئاتر لب رودخانه درست در قلب &amp;nbsp;Southbank &amp;nbsp;هست که درست مثل تالار مولوی خودمان فقط اهل دل می روند تویش،یک مشت پیرمرد وپیرزن که خیلی از هنر سر در میاورند وبرای تماشای یک مشت خارجی از یک کشوری دورتر از دارغوزآباد سفلا دو سه ساعت روی صندلی می نشینند تا مثلا رقص یک نره غول لخت را با زنی که لباس زیرش از پرده های خانه همسایه روبرویی نازک تر است تماشا کرده باشند. وبرای من همین تماشای اصطکاک دو تا بدن خیس، نره غول واین پری دریایی قلمی سوژه خوبی برای انجام تکالیف عکاسی ام خواهد بود ودر عین حال آنقدر نیروهای نهفته درونم را بیدار می کند که بتوانم همان شب یکی را بکشانم خانه ام.نمی دانم این ملت یک کلمه از زبان این دو را می فهمند یا با گریه دخترک گریه می کنند.دماغشان را خالی می کنند توی دستمال هایی که مسلما نشانه با کلاسی است وبعد همان را تا می زنند فرو می کنند توی جیبشان. ومن مثلا دارم الگو می گیرم برای نوشتن فصلی تازه وبهاری از نامه هایم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته تخمی ترین تئاتر ها همان هایی است که ماسه می ریزند روی سن تا مثلا کویر را شبیه سازی کنند وهمیشه یک نفر حالا از هر ملیتی وسط بیابان منتظر یکی دیگر می ماند، مثل تئاتر عروس باران خودمان ویک کره خری هم وسط بیابان چاه پیدا می کند وهمه چیز عاشقانه تمام می شود. حالا یکی نیست بپرسد این طرز لباس پوشیدن ورقص این خانم به بیابان چه توفیری دارد؟ تمام ملیت ها هم از این ...وشعرها می سازند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کالج عکاسی را در حالی دارم به پایان ترم اول می رسانم که تضمینی نیست همین &amp;nbsp;همکلاسی ها که هر جلسه کلی با هم لاس می زنیم فردا که مرا توی خیابان می بینند بشناسند. سه جلسه آخر تمام تلاشم را باید به کار بگیرم که بتوانم حداقل یک ساعتی بکشانمشان توی خانه ام وکار آیی دوربین هایمان را روی تکنیک های بدن وآناتومی با هم مقایسه کنیم. فقط من ویک ...خل دیگر بالای دوهزار دلار برای دوربین هایمان پول داده ایم وبقیه با همین دوربین ها کانون زیر ششصد دلاری ژست حرفه ای می گیرند.شاید به همین دلیل استاد دور وبر من بیشتر می پرد تا بقیه. می داند که من تا پایان نه ترم آنجا خواهم ماند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عید که می شود حالم خوب که نمی شود هیچ بدتر هم می شود. بعدا می نویسم چرا. خودت بهتر می دانی البته. اما درست مثل این است که یکی جرم سیاسی زده روی پیشانی من وحکمم فقط این است که حق ندارم روزی بیشتر از یک نخ سیگار بگیرانم. والبته این آپشن را هم دارم که همان یک نخ سیگار را با یک دختر تپل رومانیایی عوض کنم. لذت آن سیگار وچشم پوشی از دخترک با لذت سفره هفت سین چیدن من برابر است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وسط تمام دربدری ها یکی از دوستانم توی فیس بوک سنگ قبر مرا با یک اپلیکیشنی چاپ کرده که من در سال 2035 می میرم ودر اثر تصادف با اتوبوس یا آمبولانس، درست یادم نیست کدامشان. خیلی دلم می خواست می دانستم چقدر وقت دارم تا مثلا ماهی یک ونیم صفحه نامه بنویسم وبعضی از ناگفته ها را بازگو کنم. تو هم این وسط با تداعی بعضی چیزها بیشتر جر بخوری و سیر باشی از جر خوردن.اصلا نمی دانم کدام حرامزاده ای جر را با خوردن مچ کرده که مثلا چرا جر پوشیدنی نباشد که بیشتر برازنده توست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوستان خوب من،خواهر زاده های عزیزم وهمه وهمه. وقتی می نویسم حالم خوب است یعنی حالم خوب است. یعنی مثلا ترتیب یکی را شب شنبه یا یکشنبه داده باشم که نمی آیم بنویسم؟ فقط می نویسم حالم خوب است وبد نیست. اما وقتی می نویسم قبیله قبلی بهتر بود یعنی راحت تر وکم خرج تر بود. همین.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی چرت نوشتم امشب. مثلا تو خارج درس خوانده ای ومن نصف ملی ونصف آزاد. دو تایش با هم شد لیسانس. اینجوری که می نویسم انگار از جوب در آمده ام وشده ام نویسنده.کار از من فرار می کرد وشدم مهندس گداخانه ای بنام برق که سال تا ماه پول نداشت حقوق بچه ها را سر موقع بدهد ومن می ماندم توی خرج این دو تا بچه مادر فراری، نمی گویم مادر مرده چون مادرشان رفته خودش را داده دست یک هیولای دو متری که تمام عکسهایش بطری دستش است که نشان دهد دارد زندگی می کند والکل خونش تنظیم است. همان موقع که بزرگترین مشکل زندگی تو نداشتن کسی بالای سرت است یا انتخاب رنگ لباس شب مهمانی فلان دوستت، که چقدر از پهلو سینه هایت دیده شوند ومردها پاهایشان بلرزد وقتی تو رد می شوی. حیف که عید امسال نیستم که از مهمانی های فامیل خسته شویم برویم روی بالکن تف بازی. ومن بلد نباشم مثل تو تمام مخاط سینوس هایم را بکشم توی حلقم وتف کنم. حیف که نیستم توی مهمانی که همه می خواهند مرا دیده باشند دوباره همه را قال بگذارم وهمان لحظه بروم ترتیب این مجری برنامه کودک استان را به بهانه عکاسی هنری بدهم وحالا عکسهایش توی کالج &amp;nbsp;چشم مربی را بگیرد ویکی را که از همه بی حیاتر است بزنند به دیوار به اسم هنر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پی نوشت: زمانی که ایران بودم برای همه می نوشتم: آغاز سال 7034&amp;nbsp;میترایی&amp;nbsp;آریایی، 3750 زرتشتی،و1390 خورشیدی برهمه دوستانم مبارک باد.از طرف من به خودتان اس ام اس بدهید.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokootesefid.persianblog.ir/post/35</link>
      <author>a</author>
      <comments>http://sokootesefid.persianblog.ir/comments/413256/9137602/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-413256.post-9137602</guid>
      <pubDate>Sun, 18 Mar 2012 02:58:08 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>موجود فرضی</title>
      <description>&lt;p&gt;دوباره برایت خواهم نوشت ، که واقعیت را در اوج داستان به یادت بیاورم. که جایی هست که در اوج ابهام ثانیه ها ودقیقه ها، در اوج وقت کشی ها وگرفتاری ها، زن ها آزادند بدون برچسب سیگار بکشند،وحجم کشنده نبودن کسی را برای دلشان هضم کنند.&lt;br class="Apple-interchange-newline" /&gt;برایت خواهم نوشت از سرزمینی که نویسندگانش چه سیاه بنویسند چه سفید،همه نوشته ها را با نام خودشان می نویسند. زمانی که کسی از دست رفت همه خاطراتشان را از او بازگو می کنند.زن ها باز هم بدون برچسب با بیکینی لب ساحل می خوابند ومردها مثل روباه گرسنه نیستند. کسی درختان را قاچاقی نمی برد. کسی حیوانات را وحشیانه سلاخی نمی کند. شاید هم بکنند اما از آن فیلم نمی گیرند وبه آن افتخار نمی کنند. دامن ها چهار انگشت پایین تر از کمر هم که باشد خجالتی در کار نیست. حتی از لنزهای جدید من هم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برایت خواهم نوشت از کسانی که تا از کنارم رد می شوند وبوی تو را می دهند، یا شاید بوی شانل وگوچی ویکی از همین عطرها را، بی اختیار دوربینم را به سمتشان می گیرم وحتی اگر مثل بازیگران فیلمهای نصفه شب،لباسهایش از رطوبت بالا چسبیده باشد به تنش، تمام خطوط بدنش را نمایش دهد وبا زبان بی زبانی بگوید دلش یک چیزی می خواهد اما کسی جرات نمی کند با او حتی سر صحبت را باز کند، من می توانم حرف بزنم وخلاق تر باشم. مدل عکاسی ام شوند وساعت ها ژست های مختلف را از آتلیه کوچکم تا تشک هزار وپانصد دلاری ام امتحان کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برایت خواهم نوشت از روزنامه هایی که فقط زمانی می خرم که بخواهم چیزی را بپیچم لایشان،از نرم افزار های گران قیمتی که عکسهای قدیمی تو بدون منی در کنارت را به هزار شکل در می آورد، از مردمی که به باران فحش نمی دهند حتی اگر سیل بیاید که هر سال هم می آید، از مردمی که نمی گویند کره خر پدر سگ باران. عوضی کثافت بی شعور باران. مردمی که بچه هایشان مثل بچه های ما با مقوا کاردستی درست می کنند ولی هیکل هایشان ده برابر بچه های ماست،از بغض هایی که راحت می شکند واحساساتی که کسی از بیان آن نمی ترسد، از دردهای امروزم که جای خالی نبودنم در کنار تمام عکسهایت را نمی توانم پر کنم، واز آخر هفته ای که تمامش بارانی بود وحتی نمی توانم از تنه درخت حیاط عکس بگیرم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا تو نیستی وفرقی نمی کند من ساعت دو نصفه شب نزدیک کدام بار پارک کنم تا بتوانم یکی را با درجه بالای مستی سوار کنم که صبح حتی یادش نیاید کجا بوده . فرقی نمی کند بنویسم بعد از یک نیم ساعت طوفانی در خانه ای پیاده اش می کنم که کسی منتظر او نیست . یا شاید هم هست واو فکر می کند نیست. سیگارش را قبل از پیاده شدن لیس می زند وتاکید می کند سیگاری نیست. برای خودش سالهاست که مرده است اما فردا جشن تولد بیست وچند سالگی اش که تمام شد می خواهد با کمی دو دو تا چهار تا با کسی که عمرش را سالهاست هدر داده به هم بزند وبرود دنبال زندگی جدید،شغل جدید، دوستان جدید وحتی لذت های مازوخیستی جدید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قبول دارم که همیشه از شرایطی گفته ام که مثلا تو برایم ساخته ای. همیشه خودم را موجودی فرض کردم که زندگی جدیدش را باور نکرد وباورهایش را زندگی نکرد. به قول دوستی شده مثل اینکه نشانه بروی به پرنده ها وانسانی پرپر بزند پشت سرت ونفهمی. به این بهانه که هر شب با کسی دیگر خوابیده بود. همان کسی که روزی بهار نارنج های حیاط را جمع می کرد وبا سوزن نخ گردن بند درست می کرد ومی گذاشت لای جانمازی که بین یک خانه پر از آدم مشترک بود ولی فقط یک نفر از آن استفاده می کرد. و آن یک نفر امروز در حسرت گردن بندی با سی وسه مروارید است که زیر چترهای نور ورفلکتورها دور گردنی که هنوز رنگ بوسه ای به خود ندیده است بدرخشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در اوج از دست دادن ها، در اوج ترس از آینده ها، بردمت حرم. یادت هست؟ زل زده بودی به مردمی که نماز می خواندند،با سرعت می رفتند طرف ضریح، عاشق بودند ومن وتو گوشه ای روبروی همه این جمعیت تکیه داده بودیم به دیواری سفید وفقط از این حجم استغاثه واجابت، تماشا را انتخاب کرده بودیم. درست مثل کوین کارتر که در سودان کودک گرسنه را ولاشخوری را که انتظار مرگ او را می کشد تماشا کرد و سالها بعد در اوج بردن جوایز مختلف جهانی از شدت افسردگی به زندگی خودش خاتمه داد تا بفهمد آیا خدایی ودنیای دیگری هست که بشود از سرنوشت آن کودک با خبر شد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span class="text_exposed_show"&gt;&lt;span class="text_exposed_show"&gt;&lt;span class="text_exposed_show"&gt;&lt;span class="text_exposed_show"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokootesefid.persianblog.ir/post/34</link>
      <author>a</author>
      <comments>http://sokootesefid.persianblog.ir/comments/413256/8995493/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-413256.post-8995493</guid>
      <pubDate>Sat, 25 Feb 2012 15:12:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پیش فروش بهشت</title>
      <description>&lt;p&gt;آیا شنیده اید خدا برای جای خالی کسانی که دیگر نیستند گریه کند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوباره نامه می نویسم. برای تخمه فروش محله که شبهای عید تا آخر شب کار می کند ویکی می آید با زنش خلوت می کند. که نصفه شب وقتی فارغ از هر فکر وخیالی می روم حمام ووقتی برگشتم صدای CD &amp;nbsp;را برای خودم بلند می کنم وآهنگ های اریک کلاپتن وجو ساتریانی را برای بار هزار وچندم گوش می کنم مادرم مانور او را برای من از روی ایوان تماشا کند وبخواهد اتاقم را عوض کند. برای خودم می نویسم که ساعت پنج صبح می روم کله پاچه می خرم ومی آورم توی اتاقم با چراغ سوخت جامد کوهنوردی گرم می کنم تا وقتی می خواهم کوفت کنم از بویش حال بعضی ها به هم نخورد. ومی نویسم برای دنیای کوچکی که همه فکر می کنند بزرگ است اما نیست، آنقدر کوچک هست که بشود کسی را که دو دهه از بوی کله پاچه های من متنفر بود با نامزدش قابلمه به دست دم مغازه حسن کله دید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می نویسم مثل کودکی که شب عید عیدی که به او نداده اند هیچ، شکلات هم دستش نداده اند.حجره تنهایی ام را یک مانیتور 32 اینچ روشن کرده که فقط به درد پاک کردن تپه چاله های صورت زن ودختر مردم با نرم افزار های ویرایش عکس می خورد، که وقتی آلبوم هایشان را ورق می زنند از من واز موسسه خیریه ای که این مراسم را برایشان ترتیب دیده تشکر کنند و همین خرده &amp;nbsp;لبخندهایشان وچشمهای گرد شده از تعجبشان هنگام تماشای عکسها تمام حجم دستمزدم را که پوشش می دهد هیچ، خدا را، خدای خودمان که نه، خدای این مسیحی ها را در برق چشمهای عروس های فقیر این غربت سرا می بینم ودرست مثل اولین باری که فلافل خوردم می رقصم وسمای عرفانی ام را با دیوارهایی که چون زنجیر احاطه ام کرده اند قسمت می کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سحر عزیز، همین دوستان مسیحی من در کلیسای محله برای مادر بزرگم دعا کردند واصرار کردند که خودم هم بروم اما به آنها فهماندم با خدای آنها وخیلی خداهای دیگر میانه ای ندارم. که بن بست اعتقادی امروزم را شاید با نمازهای به قول دوستانم بی وقت پر می کنم اما می دانم که حجم استجابت این دنیای من اندازه وسعت دید همین والابی ها و کوالاهایی است که سر شب وصبح های زود زیر ماشین ها له می شوند و کنار جاده می مانند تا یکی بیاید دفنشان کند. ها؟ آها.یادم آمد. می خواستم بنویسم می روم از این مادر مرده ها عکس می گیرم ودهها نفر می آیند توی فلیکر نظر می دهند &amp;nbsp;و به به وچه چه می کنند. ساختمان بجای حوض فیروزه ای خانه قدیمی استخر نه متری دارد ومن وگاهی یکی از این زنهای ...خل همسایه &amp;nbsp;ساعت چهار صبح می رویم شنا می کنیم ومن همش می ترسم حالا یک شوهر قلچماغ بیاید به سبک دعواهای خیابانی ایران با قمه پوست مرا بکند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به جای درخت توت &amp;nbsp;Gumtree &amp;nbsp;داریم که کارش فقط آشغال ریختن است. خورشید را نمی شود کم وزیاد کرد اما اشعه &amp;nbsp;UVاش همیشه در وضعیت بحرانی است &amp;nbsp;وتا فراموش کنی کرم بزنی زغال می شوی. البته سایه ها پررنگ ترند وکنتراست عکسهایم بالاتر. به قول خودم مکررتر وشاید زیباتر.وتا یادم نرفته هنوز هم برای خودم شعر می خوانم بلند بلند وبا خودم کماکان حرف می زنم، بی صدا، بی رونق،مثل بچه ای که از ترس سرسره بلند پارک آبی لکنت زبان پیدا کرده ودرمان نمی شود. وسط اجراهای تئاتر یک نفره ام می شوم یک موجود توهم زده توی مایه های ناتالی پورتمن در قوی سیاه، که می خواهد به همه دنیا بگوید اینجا خانه ها دیوار ندارند ومردم احساس امنیت می کنند وخبری از آیفون تصویری وغیر تصویری نیست.اینجا هم دیوارهای بلندی دارد که یک مشت مست وپاتیل پای آن می شاشند وگاهی خلط تف می کنند وحال آدم را به هم می زنند. روی دکلمه ام تعدادی اسم جر وا جر می شوند واین رشته ها می شود یک نخ کاموا برای بافتن گذشته ای جدید، خالی از خاطرات بد، از آنهایی که لیلا می خواهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا شنیده اید خدا بلیط بهشت را برای کسانی که تمام عمرشان زجر کشیده اند وبا سخت ترین بیماری ها می میرند پیش فروش کرده است؟ وبسم الله الرحمن الرحیم&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokootesefid.persianblog.ir/post/33</link>
      <author>a</author>
      <comments>http://sokootesefid.persianblog.ir/comments/413256/8945672/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-413256.post-8945672</guid>
      <pubDate>Sat, 18 Feb 2012 02:15:12 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عزیز</title>
      <description>&lt;p&gt;غم انگیز است که حالا کسی نیست که مرا بخواهد. مرا دوستم داشته باشد.حتی اگر مگنوم را با صدا بخورم وخورت خورت چیپس ببندم پشتش وجلوی تلویزیون کثیف شود. مسخره نیست اما غم انگیز است که نتوانستم حتی برای یکبار دیگر او را ببینم.امروز درست بیست روز است که رفته است ومن در حسرت خواب ابدی او ثانیه ها را به فحش می کشم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا تصاویر ذهنم آنقدر گریه می کنند که بالشم خیس می شود. عکسهای آلبوم هایی که از خانه دزدیدم وآوردم همصدا با بغض من گریه می کنند.کسی که تا همین اواخر پناهم بود از انسان نماهایی که نام مادر بر خود می گذاشتند. کسی که یک هفته آخر بی حرکت خوابیده بود روی تخت آی سی یو وپرستار گوشی تلفن را در گوش او نگه می داشت تا چشمهایش را برای صدای من باز کند. وچه عاشقانه پلک می زد یا پرستار می گفت که پلک می زند. اشک می ریخت ومی دانستم که خوشحال است دارد می رود.در اوج ضعف غرورش اجازه نمی داد کارهایش را کسی بکند ودهها بار برای رفتن به دستشویی خورد زمین ودو بار دستش شکست تا کسی زیر پر وبالش را نگیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نفرین به کسانی که ادعای محبت دارند. به موجود ضعیفی که شبها از ترس آب نمی خورد تا در تاریکی مجبور نباشد برود دستشویی. در اتاقش را شبها در گرمای تابستان ببندد که نور چراغ خواب کم نورش کسی را نیازارد.کسی که روزی بود که بغلم کند. با سر انگشت های من روی بخار شیشه شکلک بکشد ومن نوه عزیزش باشم وبقیه نوه هایش حسودی کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می گویند فاصله ها را نمی شود با گریه پر کرد.اما وقتی با گریه می خوابم، می آید به خوابم. باز هم برایم جوجه رنگی می خرد ، باز توی شهر گم می شود وشماره مرا به یکی نشان می دهد تا با من تماس بگیرد وبروم دنبالش. بیست روزی هست که می توانم بگویم معنای خانواده برایم تمام شد. تنها انگیزه تلفن زدن هایم به ایران &amp;nbsp;لابلای خاطرات کثیف نوجوانی هایم گم وگور شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلش خوش بود که به جایی رسیده ام. بارها بخاطر من با همه آنها جنگید وکلفت بار همه کرد. به تو می گفت لیاقت مرا نداشتی.به من &amp;nbsp;می گفت برو به دورترین جاهای دنیا. وقت که رفتی قدرتو را می دانند. وقتی شنید سر از استرالیا در آورده ام می پرسید اگر به مکه نزدیک است بروم جای او زیارت. قول دادم که می روم. همین سالهای نزدیک وبرای او دعا می کنم. کفنی که پول داد زنهای فامیل برایش بخرند می اندازم دور وخودم یکی بهترش را می خرم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ایران جهنم اعتقادات پست وبی معناست. دختری را در یازده سالگی به مردی بیست وچند ساله شوهر دهند وکارش فقط درست کردن زغال تریاک عصرها ورفت وروب باشد وبچه بزرگ کردن. یک عمر روسری اش را بکشد جلو ونشسته نماز بخواند که ساییدگی زانوها اذیتش نکند، وزمین وزمان از هر کدام از حرفهایش باد کنند وبروند به قهر. که عید ها اگر من هم نباشم این بچه های پست وبی شعور یادش نیفتند تا وقتی می آید با من زندگی کند، همه به غیرت نداشته شان بر بخورد وبیایند او را ببرند به خانه های مدرن وبزرگشان. که این چند ماه آخری حتی از چای خوردن بترسد مبادا کسی بخواهد برایش لگن بگذارد وغرور یک عمر خان زادگی اش را بشکند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عزیز می گفت همیشه باید خوب خداحافظی کرد. زمانی که نمی خواهندت باید بروی. بروی به دورترین شهرهای دنیا، حتی دور تر از مکه . می گفت بجای فراموش کردن بدی ها،باید آنها را به یاد داشت تا بدانی از کجا به کجا رسیدی.آلبوم ها حالا شده پمپاژ خون در این دل صاحب مرده من. کلاه بافتنی که عزیز برایم بافته گرچه در این گرما به کار نمی آید اما یادگاری است .مثل همه عکسهایی که با سماورش مدل من می شد برای تمرین با این نیکون پیچیده. حالا به خاطرات هیچ وقت پشت نمی کنم که نشود فهمید انتهای جاده سیاه بختی کجاست. عزیز، خوشحالم که رفتی که منت دخترت روی سرت نباشد ومحتاج کسی نشدی که بخواهد زیر پایت را تمیز کند.نبودنت مثل حس نبودن باران، وجودم را به آتش می کشد. اما همین که می دانم هستی ونگاهم می کنی، نمی سوزم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پی نوشت: ممنون از دوستانی که با تسلیت هایشان تسلای خاطرم شدند. خداوند رفتگان همه را غریق رحمت ابدی اش کند.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokootesefid.persianblog.ir/post/32</link>
      <author>a</author>
      <comments>http://sokootesefid.persianblog.ir/comments/413256/8903031/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-413256.post-8903031</guid>
      <pubDate>Sat, 11 Feb 2012 01:00:35 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>همین که نمی دانی</title>
      <description>&lt;p&gt;همین که نمی دانی چرا محو لبخندهای او شده ای، همین که نمی دانی چرا هر بار بخواهی چهره اش را به یاد بیاوری، تصویر صورت مچاله شده از درد او زیر فشار بدن تو در ذهنت نقش می بندد، همین که می خواهی زمین وزمان را به هم بدوزی تا بتوانی برای یک ساعت حتی زودتر برسی خانه تا بتوانی تماشایش کنی، حتی زمانی که از راهروی اتاق نشیمن می آید تا یکی از سریال های آبگوشتی تلویزیون را تماشا کند، یعنی تو وابسته ای به موجودی که حتی امروز اگر نبود، شیشه &amp;nbsp;عینکت را هم پاک نمی کردی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;معجزه نیست که راحت قول می دهی. به آدمها، به زنجره ها، به هر چیزی که حرف می زند.معجزه نیست که زیر دست وپای پدرم قول می دهم کاری با او نداشته باشم ودعوایمان نشود. زر مفت نزنم وصدای او را در نیاورم. اما همین معجزه نیرویی می شود که بسته سیگارت را یک شبه تمام می کند،تو را تا مرز تخریب شخصیتی وجنسی وجنون می کشاند، ایمانت را یک شبه با تف سگ برابر می کند، به زمین وزمان بدبینت می کند ودست آخر حتی در اوج هم آغوشی می شوی مثل یک حیوان مریض که می خواهد یکی بیاید تیر خلاص را خالی کند توی مغزش، مثل بز زل می زند به طرف تا حتی این تیر آخر کوفتش شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همدردی واشک، مفهومی بلامنازع وترش که حتی برای دل سنگ من غریبه می نماید. سرم را بهتر است بیندازم پایین که تفاله های آرزوهایم را راحت زیر کفش های دویست وچهل دلاری ام له کنم.از این لگد کوب هر چی احساس نارس نعشه باشم وخوشحال شوم که یک بعد متافیزیکی از وجودم بیدار مانده که مثل سگ شبگرد بیدار نگهم می دارد، مرا به التماس به خودش فرا خواند ومن مثل یک عروسک کوکی ارزان خرخرو جانمازم را پهن کنم وجلوی رویش خم وراست شوم. موجودی که حتی از این ارواحی که ناخن به شیشه های اتاقم می کشند مردم آزار تر است واز درد کشیدن من لذت می برد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا دلخوشی هایم را از من گرفته. دیگر در این گرما آباد مطلق حتی صدای خرچ خرچ برف را زیر پاهایم نخواهم شنید. دلخوشی ام شده صدای باران های سیل آسای استوایی وصدای سطل خالی که یک بی پدر مادر ... کشی گذاشته زیر ناودان تا صدای ....اش تالاق بخورد توی سر من.سیگارهایم را برای بار صد ونمی دانم چندم می ریزم دور تا نشوم یک عملی مفلوک، حالم مثل ویار یک زن باردار از کبودی رنگ چای سرد به هم می خورد وآرزو می کنم کودکی بودم که راحت می توانست هر چه خورده بالا بیاورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آهنگ های قدیمی را آنقدر می خوانم که حنجره ام برفک می زند. بی ارادگی محض من مرا به پای کی بورد می کشاند ومی شوم هنرمندی که &amp;nbsp;اشانتیون خاص خدا در خلقت او باعث شده بتواند یک سری زر زر مفت مغزش را تبدیل کند به نامه های بی مخاطب که حداقل وقتی تو آنها را می خوانی نفهمی خوشبختم یا بدبخت، راضی ام یا حریص روزهای رفته.هیجان وسر سختی خاص من برای تمام کردن تمام نیمه کاره ها مرا وادار می کند که این یک کار را هم ادامه بدهم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آئورا، دوست قهوه ای آمریکای جنوبی ام با حیرت زل زده به نوشته های من که چقدر زیبا هستند واز راست به چپ نوشته می شوند. نمی داند دارم می نویسم رژ لبش طعم بتادین کپکی می دهد توی دهان من. نمی داند دوست دارم بازیگر نقش یک دوست پسر سبک مغز اما خوب باشم. ...م توی هر چی کلاس تئاتر که زمان دانشجویی رفتیم، که این احساس را یادمان ندادند توی صورتمان مخفی کنیم ،که تا تکان می خوری ناراحت می شوی زمین وزمان می فهمد. تا خوشحالی وقند توی دلت نبات داغ می شود همه می فهمند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلم برف می خواهد وسرما. از آن سرماهای مدل شهرکرد که تا دماغت را می گرفتی وپرت می کردی زمین روی دستت قندیل آویزان می شد. از آن سرماهای جاده قوچان که در فراسوی صدای ماشین های رهگذر صدای یخ زدن آب وضو را روی دستهایت می شنیدی. در پس زمینه صدای ماشین ظرفشویی ودوش حمام از خانه می زنم بیرون ودو تا قهوه لبنانی می خرم. وقتی برمی گردم این مادر مرده نشسته دارد زار می زند. فکر می کند رفته ام برای خودم ورفیق یک شبه بوده ام. نمی داند که کل زندگی من همین لپ تاپ و مسواک برقی وچند دست لباس نیست. نمی داند یاد گرفته ام نباید سر یکی را روی سینه بگیری و عشق بلغور کنی اما فردا یکی دیگر روی بدن تو بلولد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چقدر آدم مزخرفی شده ام که احترام این همه خاطره خوب! را نگه نمی دارم. اصلا خاطراتم را یکی با دم سگ از تخته سیاه ذهنم پاک کرده که این قدر غبار وهم وناباوری روی مخم نشسته.دستم را فرو می کنم توی موهایت، بوی تلخ روغن بادام می دود توی مخمره ام.این بار سرت را محکم تر از قبل روی سینه می گیرم. انگشتهایت با برجستگی های دکمه های کنترل تلویزیون بازی می کنند وفیلم عروسی ات را برای بار N ام با هم تماشا می کنیم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokootesefid.persianblog.ir/post/31</link>
      <author>a</author>
      <comments>http://sokootesefid.persianblog.ir/comments/413256/8776055/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-413256.post-8776055</guid>
      <pubDate>Sat, 21 Jan 2012 04:24:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تسلیت</title>
      <description>&lt;p&gt;لحظه های بارانی شوری کودکانه در وجود من می دواند.یک جایی گوشه این همه تصویر مبهم وبی عمق چشمهای تو منتظر آمدن کسی همرنگ بوی پیراهن پاییز مانده اند ومنی که استفاده ام از این حجم ناباوری فقط دستهای لرزان توست , نشسته ام وبه انتهای خط کوچه التماس آمدن کسی را می کنم که از همان اول نیامدنی بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فریادهای ستاره ای دور داستان های مرا چرک می کند وتمرکز هر چه روح مردم آزار است به هم می زند.که من شبهای تاریک گذشته را نخواهم توانست به روزهای روشن امید فردا پیوند بزنم.چگونه از شولای کودکانه وطن حرف بزنم که همه عصاره های خاطراتم را به غربت بخشیده ام وبی سرپرستی عروسک هایم را با پرده های سیاه درمان کرده ام. چگونه از پناه بنویسم که دستان لرزان مادر بزرگ را به خاک سپرده ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در فرداهای من معنای ناگزیر هر چه فایده است با مفهوم بی تناسب غربت پیوند خورده وشاکرم خداوند را که هر چه یاد غیر او بود از من گرفت. غربت نشین ترانه ای شده ام که زمزمه اش حتی آتش به جان آزرده پنجره هایم می زند وقدم زدن های صبح های زود مرا کثیف می خواند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاف بعدی ام را زمانی خواهم نوشت که قلم هایم رنگ نداشته باشند. آغوش بی احساس ومرطوب تو را چنان از یاد برده ام که هر جا می روم صدای زمزمه لالایی تو برای کودکان نداشته ات همپای من انعکاس خود را جشن می گیرند. در این پایکوبی عرفانی شهوت یاد هر چه انار سرخ بود با خاطره شب خلوت کوهستانی مان زنده می کنم ومن مسافری که سفر از همه خاطره ها را پیشه انگشت های پایش کرده بود به زنجیر پناه می برم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;استغاثه های خود را در گوش صخره های فیروزه ای تکرار می کنم وبه جستجوی چاهی که در قواره نوحه های دلم باشد همه چند هزار کیلومتر را بدون هیچ کاغذ سفیدی طی می کنم. خواستم نوشتنی نباشی اما کنترل خودم را هم از دست داده ام. شاید پزشکان فردا راهی برای درمان این احساس خوشبختی در منتهای از دست دادن بیابند اما امروز گریه می کنم برای هر چه خواستم ونداشتم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز صدای من به گوش هیچ حلزونی در هیچ باغی نمی رسد. اینجا انتهای عصیان آفتاب پرست هاست. اینجا همان ناکجایی است که مفهوم واقعی محبوس ماندن، انفرادی ، اوین یا بدترین مفاهیم را می توان در آن خلاصه کرد.رطوبت گونه های من محصول بلعیدن &amp;nbsp;یا سوزاندن کاغذهایی است که می بایست به دست تو می رسید . شاید بهتر بود خودم را با پریز خانه روشن می کردم تا ارتباط همه با خودم را بهتر درک کنم. شاید بهتر بود چشمهایم قادر به کم کردن این دوری بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;حالا بهترین رویاها همین خواهد بود، دستم را بگیری وزمزمه کنی &amp;nbsp;که پشت پلکهای رنج دیده من چیزی جز بی خوابی نیست. دستت را ببوسم و زیر گوشت لالایی جدیدی برای خواب عروسک زندگی ات &amp;nbsp;بخوانم. از صمیم قلب تسلیت بگویم وبشوم جزیی از خانواده، مثل قدیم ها. نفرین به این دنیا که همیشه برای کودکان هم جا تنگ می کند. نفرین به سرطان که حتی به کودکان شعر نیز رحم نمی کند. حتی اگر دو سال ونیمه باشند. نفرین به سفر که حتی نمی توانم آنجا باشم تا دلداری ات دهم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://myup.ir/images/56174830042382301749.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokootesefid.persianblog.ir/post/30</link>
      <author>a</author>
      <comments>http://sokootesefid.persianblog.ir/comments/413256/8671944/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-413256.post-8671944</guid>
      <pubDate>Thu, 05 Jan 2012 14:25:27 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>لحظه های دور</title>
      <description>&lt;p align="right"&gt;مثل زنهای حامله با بوی غذا حالم به هم می خورد.می شوم سوژه مسخره بازی تمام دوستانم. طبق معمول مادرم فکر می کند فیلم بازی می کنم برای جلب توجه. از آن جلب توجه هایی که مثلا نوار تست بارداری خودم را بدهم به ریحانه &amp;nbsp;زن همسایه که به شوهرش نشان بدهد وحداقل چند ماه دیرتر بخاطر بچه دار نشدن طلاقش بدهد.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;فعلا فقط منم که مرض دارم بروم زندگی مردم را ورق بزنم ببینم کی چه مشکلی دارد برایش حل کنم. از فیوزهای خانه عبد الله خان ته کوچه ای گرفته تا ناودان خانه پیرزن سرکوچه ای. حالم به هم می خورد که توی خانه خودمان بی مصرف مانده ام. فقط به درد برنامه ریزی سفر می خورم برای همه، بروند یک گوشه ای خلوت پیدا کنند وبه ریش من بخندند که از شادی آنها خوشحال می شوم.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;یکهو وقتهایی می رسد که هوس می کنم یکی از این ماشین هایی که ورقه ها را ریز ریز می کند بخرم وتمام دفاتر ونامه ها وجوانی هایم را به رشته های ریز تبدیل کنم. دلم خنک شود که اسم تو هزاران هزار بار جر واجر شده توی این دستگاه، همراه تو تمام پسرهای قد بلند اروپای شرقی هم با تمام خاطرات لزج دانشجویی خرد وخمیر شوند ومن بمانم و دفاتری نو برای نوشتن. نامه هایی که برای دل خودم می نویسم حتی اگر وقت نداشته باشم.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;کنار دریاچه شورمست چادر می زنیم وتمام آدمها وخواستگارها برای تو فیلتر می شوند ودسترسی به انها ناممکن. من کشمش سبز می دهم به اسب های کرایه ای وسربالایی می بردم تا بلند ترین کوههای دو آب . یک روز راه می روم تا برسم به امامزاده هاشم ودخیل ببندم برای نجات از خانه ای که روزی حتی گنجشک های آن هم عاشق من بودند.آنقدر داد بزنم توی دل کوه که تارهای صوتی ام ندول بزند وبا جراحی لیزری برش دارند. اسب من هم همچنان برود وبرود تا آنجای قصه که عرفان اساطیری معنا پیدا می کند.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;چای سبز خنک را سر می کشم ومی نویسم. تضمینی نیست که فردا صبح ایده آلیست نباشم ودنیای امروزم را ترک نکنم. از این عادت ها کوچ نکنم. عادت هایی مثل کمک به صندوق های صدقات در عین نداری که خودم محتاج تر بودم اما می دانستم جایی اینها به من باز می گردد. تماشای کودکان بستری در محک ورفتن به دورترین روستاها پا به پای بچه های امداد برای دادن کتابی به کودکی فقیر.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;دوهزار تا وبلاگ هم لینک کنم می روی همه را بازرسی می کنی شاید رد پایی از دوستی های مشکوک پیدا کنی. سوال می شود برایت که چرا هر کسی در زندگی من بوده ویا حالا هست مثل تو بدذات نیست واز من&amp;nbsp; نمی برد. نخواستم نامه نوشته باشم. این دفعه فقط مستقیم حرف زدم.دوستانم آنقدر مرا نمی شناسند که بخواهی با جاسوسی ومرموز بازی از امروزهای من خبری بگیری.می دانم حالا فکر می کنی اینطرف دنیا دارم با دوست دخترهایم می روم کاباره وشبها هم گیتار برقی می زنم تا خوابشان ببرد روی تخت من وبعد مثل ...خل ها می نشینم برای تو نامه می نویسم.ولی از این خبرها نیست. الان به جای ویسکی&amp;nbsp; وآبجو جلویم یک فلاسک شکسته هست&amp;nbsp; پر از چای سرد ومن مثل همیشه ها وهنوزها چای سرد دوست دارم.گرچه گاهی روی آن یک چیزهایی مثل روغن جمع می شود وحال آدم را به هم می زند.گفتم آدم. من که فکر نمی کنم دیگر جایی برای آدم شدن مانده باشد. اگر هم آدم باشم عاقل نیستم.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;می دانی که بالاخره ازدواج می کنم وچهار تا بزغاله هم بزرگ می کنم. یادت هست خان عمو به ما بچه ها می گفت بزغاله، پدر ها می گفتند گوساله وتخم سگ . در عالم بچگی تخم سگ را می کارم توی باغچه زیر درخت توت وکنار ان یک درخت گوساله هم سبز می شود. یکی هم می آید یک دکترای افتخاری می دهد به من وبرای خودم کاره ای می شوم.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;می آیی می رویم پیتزا تنوری مغازه محمود عراقی. یک پیتزا برای دو نفر. که البته من نمی توانم بیشتر از دو تا قاچ بخورم چون دکتر اخطار کرده اگر خونریزی معده ام ادامه پیدا کند ممکن است به هر چیزی تبدیل شود.وسواس بهداشتی هنوز هم توی خونم هست. همین که مثلا بعد از گرفتن ..های تو توی دستم &amp;nbsp;جلوی چشمت دستهایم را ژل بزنم وحرصت را در بیاورم،یا زمانی که همین کار را با پگاه هم کردم وتا یک ماه با من حرف نمی زد، حالا نمی دانم از اینکه آمده بود با پررویی خوابیده بود بغل من یا از اینکه هر بار به او دست می زدم دستهایم را می شستم؟ حرص خوردنت مثل زمانی بود که فیل باغ وحش مشهد را با آن وضعیت اسف بار دیده بودی.&amp;nbsp; لذت من هم مثل زمانی بود که سوار چرخ وفلک بالای تپه شدیم که با هر چرخش دره های وکیل آباد زیر پایمان دهان باز می کرد وتو با ترس ناخن هایت را فرو می کردی توی ساعد دستم.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;img src="http://myup.ir/images/73097934893677306606.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokootesefid.persianblog.ir/post/29</link>
      <author>a</author>
      <comments>http://sokootesefid.persianblog.ir/comments/413256/8520931/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-413256.post-8520931</guid>
      <pubDate>Tue, 13 Dec 2011 06:32:16 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
