مثل زنهای حامله با بوی غذا حالم به هم می خورد.می شوم سوژه مسخره بازی تمام دوستانم. طبق معمول مادرم فکر می کند فیلم بازی می کنم برای جلب توجه. از آن جلب توجه هایی که مثلا نوار تست بارداری خودم را بدهم به ریحانه زن همسایه که به شوهرش نشان بدهد وحداقل چند ماه دیرتر بخاطر بچه دار نشدن طلاقش بدهد.
فعلا فقط منم که مرض دارم بروم زندگی مردم را ورق بزنم ببینم کی چه مشکلی دارد برایش حل کنم. از فیوزهای خانه عبد الله خان ته کوچه ای گرفته تا ناودان خانه پیرزن سرکوچه ای. حالم به هم می خورد که توی خانه خودمان بی مصرف مانده ام. فقط به درد برنامه ریزی سفر می خورم برای همه، بروند یک گوشه ای خلوت پیدا کنند وبه ریش من بخندند که از شادی آنها خوشحال می شوم.
یکهو وقتهایی می رسد که هوس می کنم یکی از این ماشین هایی که ورقه ها را ریز ریز می کند بخرم وتمام دفاتر ونامه ها وجوانی هایم را به رشته های ریز تبدیل کنم. دلم خنک شود که اسم تو هزاران هزار بار جر واجر شده توی این دستگاه، همراه تو تمام پسرهای قد بلند اروپای شرقی هم با تمام خاطرات لزج دانشجویی خرد وخمیر شوند ومن بمانم و دفاتری نو برای نوشتن. نامه هایی که برای دل خودم می نویسم حتی اگر وقت نداشته باشم.
کنار دریاچه شورمست چادر می زنیم وتمام آدمها وخواستگارها برای تو فیلتر می شوند ودسترسی به انها ناممکن. من کشمش سبز می دهم به اسب های کرایه ای وسربالایی می بردم تا بلند ترین کوههای دو آب . یک روز راه می روم تا برسم به امامزاده هاشم ودخیل ببندم برای نجات از خانه ای که روزی حتی گنجشک های آن هم عاشق من بودند.آنقدر داد بزنم توی دل کوه که تارهای صوتی ام ندول بزند وبا جراحی لیزری برش دارند. اسب من هم همچنان برود وبرود تا آنجای قصه که عرفان اساطیری معنا پیدا می کند.
چای سبز خنک را سر می کشم ومی نویسم. تضمینی نیست که فردا صبح ایده آلیست نباشم ودنیای امروزم را ترک نکنم. از این عادت ها کوچ نکنم. عادت هایی مثل کمک به صندوق های صدقات در عین نداری که خودم محتاج تر بودم اما می دانستم جایی اینها به من باز می گردد. تماشای کودکان بستری در محک ورفتن به دورترین روستاها پا به پای بچه های امداد برای دادن کتابی به کودکی فقیر.
دوهزار تا وبلاگ هم لینک کنم می روی همه را بازرسی می کنی شاید رد پایی از دوستی های مشکوک پیدا کنی. سوال می شود برایت که چرا هر کسی در زندگی من بوده ویا حالا هست مثل تو بدذات نیست واز من نمی برد. نخواستم نامه نوشته باشم. این دفعه فقط مستقیم حرف زدم.دوستانم آنقدر مرا نمی شناسند که بخواهی با جاسوسی ومرموز بازی از امروزهای من خبری بگیری.می دانم حالا فکر می کنی اینطرف دنیا دارم با دوست دخترهایم می روم کاباره وشبها هم گیتار برقی می زنم تا خوابشان ببرد روی تخت من وبعد مثل ...خل ها می نشینم برای تو نامه می نویسم.ولی از این خبرها نیست. الان به جای ویسکی وآبجو جلویم یک فلاسک شکسته هست پر از چای سرد ومن مثل همیشه ها وهنوزها چای سرد دوست دارم.گرچه گاهی روی آن یک چیزهایی مثل روغن جمع می شود وحال آدم را به هم می زند.گفتم آدم. من که فکر نمی کنم دیگر جایی برای آدم شدن مانده باشد. اگر هم آدم باشم عاقل نیستم.
می دانی که بالاخره ازدواج می کنم وچهار تا بزغاله هم بزرگ می کنم. یادت هست خان عمو به ما بچه ها می گفت بزغاله، پدر ها می گفتند گوساله وتخم سگ . در عالم بچگی تخم سگ را می کارم توی باغچه زیر درخت توت وکنار ان یک درخت گوساله هم سبز می شود. یکی هم می آید یک دکترای افتخاری می دهد به من وبرای خودم کاره ای می شوم.
می آیی می رویم پیتزا تنوری مغازه محمود عراقی. یک پیتزا برای دو نفر. که البته من نمی توانم بیشتر از دو تا قاچ بخورم چون دکتر اخطار کرده اگر خونریزی معده ام ادامه پیدا کند ممکن است به هر چیزی تبدیل شود.وسواس بهداشتی هنوز هم توی خونم هست. همین که مثلا بعد از گرفتن ..های تو توی دستم جلوی چشمت دستهایم را ژل بزنم وحرصت را در بیاورم،یا زمانی که همین کار را با پگاه هم کردم وتا یک ماه با من حرف نمی زد، حالا نمی دانم از اینکه آمده بود با پررویی خوابیده بود بغل من یا از اینکه هر بار به او دست می زدم دستهایم را می شستم؟ حرص خوردنت مثل زمانی بود که فیل باغ وحش مشهد را با آن وضعیت اسف بار دیده بودی. لذت من هم مثل زمانی بود که سوار چرخ وفلک بالای تپه شدیم که با هر چرخش دره های وکیل آباد زیر پایمان دهان باز می کرد وتو با ترس ناخن هایت را فرو می کردی توی ساعد دستم.


