تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ a
آرشیو وبلاگ
      نامه به سحر (مجموعه نامه‌های روزهای دور)
لحظه های دور نویسنده: a - سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠

مثل زنهای حامله با بوی غذا حالم به هم می خورد.می شوم سوژه مسخره بازی تمام دوستانم. طبق معمول مادرم فکر می کند فیلم بازی می کنم برای جلب توجه. از آن جلب توجه هایی که مثلا نوار تست بارداری خودم را بدهم به ریحانه  زن همسایه که به شوهرش نشان بدهد وحداقل چند ماه دیرتر بخاطر بچه دار نشدن طلاقش بدهد.

فعلا فقط منم که مرض دارم بروم زندگی مردم را ورق بزنم ببینم کی چه مشکلی دارد برایش حل کنم. از فیوزهای خانه عبد الله خان ته کوچه ای گرفته تا ناودان خانه پیرزن سرکوچه ای. حالم به هم می خورد که توی خانه خودمان بی مصرف مانده ام. فقط به درد برنامه ریزی سفر می خورم برای همه، بروند یک گوشه ای خلوت پیدا کنند وبه ریش من بخندند که از شادی آنها خوشحال می شوم.

یکهو وقتهایی می رسد که هوس می کنم یکی از این ماشین هایی که ورقه ها را ریز ریز می کند بخرم وتمام دفاتر ونامه ها وجوانی هایم را به رشته های ریز تبدیل کنم. دلم خنک شود که اسم تو هزاران هزار بار جر واجر شده توی این دستگاه، همراه تو تمام پسرهای قد بلند اروپای شرقی هم با تمام خاطرات لزج دانشجویی خرد وخمیر شوند ومن بمانم و دفاتری نو برای نوشتن. نامه هایی که برای دل خودم می نویسم حتی اگر وقت نداشته باشم.

کنار دریاچه شورمست چادر می زنیم وتمام آدمها وخواستگارها برای تو فیلتر می شوند ودسترسی به انها ناممکن. من کشمش سبز می دهم به اسب های کرایه ای وسربالایی می بردم تا بلند ترین کوههای دو آب . یک روز راه می روم تا برسم به امامزاده هاشم ودخیل ببندم برای نجات از خانه ای که روزی حتی گنجشک های آن هم عاشق من بودند.آنقدر داد بزنم توی دل کوه که تارهای صوتی ام ندول بزند وبا جراحی لیزری برش دارند. اسب من هم همچنان برود وبرود تا آنجای قصه که عرفان اساطیری معنا پیدا می کند.

چای سبز خنک را سر می کشم ومی نویسم. تضمینی نیست که فردا صبح ایده آلیست نباشم ودنیای امروزم را ترک نکنم. از این عادت ها کوچ نکنم. عادت هایی مثل کمک به صندوق های صدقات در عین نداری که خودم محتاج تر بودم اما می دانستم جایی اینها به من باز می گردد. تماشای کودکان بستری در محک ورفتن به دورترین روستاها پا به پای بچه های امداد برای دادن کتابی به کودکی فقیر.

دوهزار تا وبلاگ هم لینک کنم می روی همه را بازرسی می کنی شاید رد پایی از دوستی های مشکوک پیدا کنی. سوال می شود برایت که چرا هر کسی در زندگی من بوده ویا حالا هست مثل تو بدذات نیست واز من  نمی برد. نخواستم نامه نوشته باشم. این دفعه فقط مستقیم حرف زدم.دوستانم آنقدر مرا نمی شناسند که بخواهی با جاسوسی ومرموز بازی از امروزهای من خبری بگیری.می دانم حالا فکر می کنی اینطرف دنیا دارم با دوست دخترهایم می روم کاباره وشبها هم گیتار برقی می زنم تا خوابشان ببرد روی تخت من وبعد مثل ...خل ها می نشینم برای تو نامه می نویسم.ولی از این خبرها نیست. الان به جای ویسکی  وآبجو جلویم یک فلاسک شکسته هست  پر از چای سرد ومن مثل همیشه ها وهنوزها چای سرد دوست دارم.گرچه گاهی روی آن یک چیزهایی مثل روغن جمع می شود وحال آدم را به هم می زند.گفتم آدم. من که فکر نمی کنم دیگر جایی برای آدم شدن مانده باشد. اگر هم آدم باشم عاقل نیستم.

می دانی که بالاخره ازدواج می کنم وچهار تا بزغاله هم بزرگ می کنم. یادت هست خان عمو به ما بچه ها می گفت بزغاله، پدر ها می گفتند گوساله وتخم سگ . در عالم بچگی تخم سگ را می کارم توی باغچه زیر درخت توت وکنار ان یک درخت گوساله هم سبز می شود. یکی هم می آید یک دکترای افتخاری می دهد به من وبرای خودم کاره ای می شوم.

می آیی می رویم پیتزا تنوری مغازه محمود عراقی. یک پیتزا برای دو نفر. که البته من نمی توانم بیشتر از دو تا قاچ بخورم چون دکتر اخطار کرده اگر خونریزی معده ام ادامه پیدا کند ممکن است به هر چیزی تبدیل شود.وسواس بهداشتی هنوز هم توی خونم هست. همین که مثلا بعد از گرفتن ..های تو توی دستم  جلوی چشمت دستهایم را ژل بزنم وحرصت را در بیاورم،یا زمانی که همین کار را با پگاه هم کردم وتا یک ماه با من حرف نمی زد، حالا نمی دانم از اینکه آمده بود با پررویی خوابیده بود بغل من یا از اینکه هر بار به او دست می زدم دستهایم را می شستم؟ حرص خوردنت مثل زمانی بود که فیل باغ وحش مشهد را با آن وضعیت اسف بار دیده بودی.  لذت من هم مثل زمانی بود که سوار چرخ وفلک بالای تپه شدیم که با هر چرخش دره های وکیل آباد زیر پایمان دهان باز می کرد وتو با ترس ناخن هایت را فرو می کردی توی ساعد دستم.

  نظرات ()
می نویسم که یادم نرود نویسنده: a - یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠

می نویسم که یادم نرود، که تابستان ها از زور گرمای ظهر همه توی حیاط می نشستند ومن وتو می پریدیم توی حوض وسط حیاط وبعد از مدتی شنای داخل حوض برای تو ممنوع شد ومن تنهایی می رفتم می نشستم توی حوض، که شبها هم گاهی می رفتم دراز می کشیدم توی آب ومی خواستم فکرهایم را غسل دهم شاید.

می نویسم که یادم نرود اولین تجربه باغبانی من وتو کاشتن تخم های درخت ازگل ژاپنی کنار تنه درخت توت حیاط بود ومن بودم که هر روز آبش می دادم واول بهار درختمان سبز شد وهفته بعد دیدم یکی آنرا کنده وانداخته توی سطل آشغال وتوجیه مادرانه اش این بود که همین درخت هم به اندازه کافی حیاط را کثیف می کند ونیازی به دومی نیست.

می نویسم که یادم نرود شبهای عید من وتو بیدار بودیم وتمام فیلمهای سینمایی شبکه ها را می دیدیم تا ساعت سه صبح ولبهای تو از کاهو وسکنجبین هم خوشمزه تر بود ومن می بایست برگ برگ کاهو ها را گاز بزنم وآبشان بچکد روی سینه ها وگردنت.  با غرغر بگویی ایشالله حلزون توش باشه بخوری ومن بگویم حلزون هم ویتامین ح داره بد نیست. یکی گاهی بیدار می شد و سروصدا می کرد که نصفه شب کی کاهو می خوره؟ وبعد می زدیم به انبار آشپزخانه وسویا را خشک خشک می خوردیم با نوشابه.  ودست آخر یکی از ما همانجا جلوی تلویزیون چرت می زد ویکی که همیشه بیدار بود وتماشایت می کرد من بودم.

می نویسم که یادم نرود از کوچه قدیمی که رد می شدم خود به خود ترمز می کردم وجرات نمی کردم در بزنم چون یکی دیگر در را باز می کرد. زمان ما همیشه در باز بود ویک پرده شیری رنگ کتانی جلوی در آویزان بود که توی خانه دیده نشود وهرکی می آمد زنگ می زد وبا صدای محکم خان عمو یاالله می گفت ومی آمد تو. من تازه یاد گرفته بودم زندگی سیزده سالگی ام را بنویسم وشبها هر چیزی که برایم مهم بود توی دفترهایم بیاورم وحالا هم هنوز همان عادت برایم مانده ومثلا امشب می نویسم می خواهی باور کن می خواهی نکن که اولین کسی که با من خوابید خود تو بودی نه دوستانت. شاید برای تحریک حسادت تو فیلم بازی کردم اما حقیقت همان بود که می دانستی.

می نویسم که مجبور نشوم بروم ته قصه های دیگران دنبال شکوفه های بهار نارنج بگردم وبخواهم با آن گردن بندی برای جانمازم درست کنم ودر عوض بدون هیچ دلیلی دور گردن تو باشد که وقتی می خواهم سیب گلویت را ببوسم عطر بهشتی برود توی سینوس هایم وبرای همیشه ها وهنوزها در خاطراتم ثبت شود.

چقدر وسایل ونوشته ودفتر از دانشگاه آوردم خانه وچقدر تو با سه سال زندگی در یک کشور غریبه دست خالی آمدی. باورم نمی شد با یک ساک سبک برگشته باشی. حداقل من اگر کاغذها، چسب زخم ها، کرم موها وشیشه های عطرم را جمع می کردم از ساک سفری تو سنگین تر بود.حالا همان کاغذها شده جزیی از خاطرات پررنگ من وخاطرات گذشته مثل توالت های پارک شهر می ماند که کثیف هستند ولی به آن محتاجم.

دلم می خواست کنکوری بود ومی رفتم کیک وساندیس می خوردم وبعد دنبال روزنامه بودیم که مطمئن شویم دوستانم اسم مرا دیده اند وتشابه اسمی در کار نبوده. دوباره برویم توی دل طبیعت با چوب بستنی وسنگ هدفگیری کنیم وقوطی خالی ها را نشانه بگیریم.چله سکوت را باید روزه بگیرم وبروم دنبال زندگی جدید،خانه جدید ومستقل، دوستان به قول تو لجن که وقتی می رویم کوه استادمان هم خبرش را بشنود وبا ما بیاید وکلی جلوی دخترها جلف بازی در بیاورد.

این دانشجوی درون من خیال ول کردن  درس ومشق را ندارد واین بار درسهایش حالت ریسرچ وتحقیق دارد وراحت تر از التماس به استاد های عقده ای است. استادانی که زمانی در حد دیپلم به ما درس می دادند ودر حد دکترا امتحان می گرفتند وهنوز مانده ام چطوری درس خواندیم وتمامش کردیم.محصولش هم این بوده که شده ام مثل یک جوی آب که تفاله های عشق های جوانی را می خواهد ببرد آن دور دورها ته نشین کند توی نا کجا آباد ذهن هایی که حسرت نشین همان روزهای دانشجویی مانده اند وفکر می کنند دانشجویی بهترین روزهای زندگی شان بوده است. حالم به هم می خورد از این همه بت توی زندگی فردی مردم که می بایست یکی بیاید تمام بت ها وطرز فکرها را جلوی چشمشان خرد کند وطرحی نو بر اندازد.

پی نوشت: به یاد آرزوهایی که می میرند....سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد

  نظرات ()
مطالب اخیر رنجیده خاطرم گردگیری بازگویی چند خاطره نوشته های بهاری موجود فرضی پیش فروش بهشت عزیز همین که نمی دانی تسلیت لحظه های دور
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من سکوت سفید ولوج وصله پینه ناتائیل مریم گنجشکک اشی مشی کیمیا قاصدك-سمیه صبا شبیه خودم-لیلا حرفهای همیشه-لاله بید مجنون بی‌ کاروان کولی به رنگ دریا ایمان.الف.خلیفه انگیزه زندگی یه کم هوای تازه A Different Teacher اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من