تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ a
آرشیو وبلاگ
      نامه به سحر (مجموعه نامه‌های روزهای دور)
گریه ها نویسنده: a - سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠

از هر چه بیداری متنفر مانده‌ام که خواب‌های مرا آشفته می‌کند.روزهای دور مثل تصویر پرتره ای که فیلتر نوری زده باشی‌ روی آن،از ذهنم پاک میشود و تصویر ممنوع‌ترین و بدترین خاطراتم جای آن را می‌گیرد.ذهنم را جارو می‌کنم و دنبال خرده خاکستر‌های خاطرات خوب می‌گردم.خاطراتی که کمیاب شده اند و محو.اما همین که میدانم هستند کافی‌ است.  

برای خانواده شده‌ام حاشیه یک کتاب که چیز‌های ریزی نوشته و کسی‌ حوصله  خواندن  آنها را ندارد.برای دوستانم شده‌ام سوال و جواب،رد پایی‌ جا مانده در برف،یا چیزی که با من خاطراتشان را به یاد آورند.

مثل اینکه سال ها ست منتظرم کسی‌ در بزند.زنگ بد صدای ایوان به صدا در بیاید و خان جون داد بزند:کیه؟در بازه بیا تو. صدای خان جون توی گوشم اکو میشود.از در حیاط که نمیدانم با کدام اصول مهندسی‌ هفتاد متر با خانه فاصله دارد پیر زن شیر فروش که به مازندرانی زهرا مار یعنی‌ مادر زهرا صدایش میکنند می‌‌آید تو.دبّه شیر را روی عمامه ای که با روسری درست کرده گذاشته و من در عالم کودکی تعجب می‌کنم که چرا دبّه شیر نمی‌افتد و او چه ماهرانه تعادل آنرا حفظ می‌کند.من هم میگویم: سلام زهر مار.میخندد و ردیف دندان‌های طلا یش را نشانم میدهد.با همان لهجه شیرین می‌گوید:واسه زنت شیر آوردم.کسی‌ خانه نیست غیر از من و تو و خان جون که برای زهر مار چای می‌ریزد. با هم حرف میزنند و من میروم طرف گهواره که ببینم پشّه بندت کنار نرفته باشد و پشّه‌های قاتل صورت سفیدت را نخورند.اما تو نیستی‌.

با زیر چشم و صورت کبود توی حیاط  ایستاده ای و می‌‌لرزی.با دست راست پهلویت را گرفته ای.خان جون نیست که چهار تا متلک بارت کند.پا برهنه،با یک تاپ حلقه ای و یک شلوارک سفید.در سرمای زمستان.کرایه تاکسی را میدهم.مرتیکه بی‌ شرف سرش توی حیاط است و تو و مهشید را نگاه می‌کند.باران بی‌ وقفه میبارد.با همان وضعیت یادت نمی‌رود که پاها را باید شست و رفت داخل.شاید از ترس خان جون.جا نماز مرا نگاه میکنی‌ و لبخند میزنی‌.شاید هم پوزخند.نمیتوانی‌ به من نگاه کنی‌.مهشید جا نماز را جمع می‌کند.من هم بخاری را تا ته زیاد می‌کنم.مفید‌ترین کاری است که به ذهنم می‌رسد.نگاهت می‌کنم از گوش چشم.اخم میکنی‌.

زن عمو داد میزند بگیر این بچه رو.داره آشغال می خوره.صمغ درخت‌ها را میجوی و تف میکنی‌.داد میزنم:دستم روغنیه.دارم دوچرخه درست می‌کنم.لیلا میاید تو را بر می‌دارد و به من می‌گوید: عجب شوهر با غیرتی میشی‌ تو.میخندم.خان عمو پک محکمی به قلیان میزند و با تحکم می‌گوید از این شوخیا نشنوم دیگه.اینا دارن بزرگ میشن.

حوله می‌آورم.پیراهنت را میزنی‌ بالا و جای کبودی پهلویت را نشان مهشید میدهی‌.مهشید مرا نگاه می‌کند.می‌آیم جلو و با نوک انگشت به تورم بدنت دست میزنم.دنده ا ت شکسته است.نگاهم میرود بالاتر.نگاهم را میخوانی‌ و حوله را میگیری جلوی گردن و سینه هایت.سرم را می‌اندازم پایین:پاشو بریم دکتر.

دارم توی کوچه زیر آفتاب گرم تابستان میدوم.اصغر موتوری تعمیر کار سر کوچه صدایم میزند.بنده خدا دستهای کثیفش را با دستمالی پاک می‌کند و یکی‌ از موتور‌ها را روشن می‌کند.کمی‌ به صدای آن گوش می‌کند و بعد با عجله  راه می‌افتد طرف من:محکم جای زخمو فشار بده.گریه ات یک لحظه قطع نمی‌شود.خان عمو و خان جون با زحمت می‌‌آیند تو کوچه.داد میزنم ناراحت نباشین.من می برمش دکتر.اصغر آقا با سرعت میرود بیمارستان رازی‌،بغل حرم یوسف رضا.همه کارها را هم خودش می‌کند.خوابیده ای و چسب سفیدی روی سر و گردنت کنتراست زیبایی با پوست بدنت ایجاد کرده است.باز هم من میبرمت دکتر.این بر پهلویت شکسته است.آتل بندی سختی انجام میشود.یک نایلون قرص و مسکّن توی بغل من مانده.دکتر مرا نصیحت می‌کند:آدم با زن اینجوری برخورد می‌کنه؟ عقل تو سرت نیست؟زیر لب میگویم: کارشوهر...کششه. پرستار‌ها چپ چپ نگاهم میکنند.یک دل‌ سیر بدنت را نگاه می‌کنم.

 

اگر کسی‌ اشاره کند میروم این بی‌ غیرت را میکشم.خودش هم میداند که جرات ندارد بیاید دم در.ده باری زنگ میزندو تا صدای مرا از تلفن میشنود ،دیگر زنگ نمیزند.دو سال تحقیر و کتک.حالا با یک بچه شیرین و ناز باید برویم دادگاه و برگردیم.حضانت راحت به تو می‌رسد.بچه از سر و کول من بالا میرود. پدر بچه به جرم حمل مواد سه‌ سال زندان می‌خورد.بچه مثل قدیم های خودت زل میزند به اسمان و دا دا دا دا می‌کند.ولش کنی‌ حتما مورچه و صمغ درخت هم می‌خورد. به ژنتیک ایمان می‌‌آورم.

فقط تو و مهشید و رضا آمده اید فرودگاه.ایستاده ای و با یک لیوان  یک بار مصرف آب می‌ریزی پشت سرم.همه نگاهت میکنند.مهشید و رضا گریه میکنند.میروم که مثل همین آب برگردم.اما برمی‌گردم؟ برگشتم؟ یادم نیست.نشسته ام جلوی وب کم و دارم با تو حرف میزنم.از شرکت و کارمندان زیر دستت می‌گویی.از مهشید و جهازش می‌گویی که چطور همه فامیل میگفتند من این جهاز را خریده ام.از جوان‌های فامیل می‌گویی که حالا همه یاد من افتاده اند و شماره مرا میخواهند.سوالات زیادی دارم.از دانشکده اوکراین.از سفر‌های سنگاپور و تایلند.از سفر آلمان و فرانسه.از نمایشگاه گٔل محلات.هر جایی‌ که رفتی‌ و من نبودم.سوالات ذهنم را جواب میدهی‌ و من می‌مانم و پارتی خداحافظی.بچه که میبیند کسی‌ به او توجه ندارد یک بشقاب خالی‌ را پرت می‌کند وسط سفره و دیس را می‌شکند.همه میخندند.خودش هم میخندد و می‌دود بغل من.همه آمده اند آشتی‌ یا رفع کدورت.عمو و زن عمو،پدر و مادر.حتی خان عمو و خان جون هم از داخل قاب به من لبخند میزنند و با حسرت نگاهم میکنند.اما حال من درست مثل روزی است که درخت توت حیاط را با اره موتوری زدند.یا حوض وسط را خراب کردند که قیمت خانه برود بالاتر.حالم مثل صبحی‌ است که بیدار شدم و دیدم خان عمو روی ایوان خوابیده و بیدار نمی‌شود.مثل دو روز مانده به چهلم خان عمو است که خان جون سر نماز صبح خوابید و بیدار نشد.گریه‌ام می‌خواهد تمام شود یا نه؟

  نظرات ()
قطر-سال 85 نویسنده: a - دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠

فکر کنم دو هفته ای می شود که قطر بودم.کشور قشنگی بود.جایت خالی.فقط این ماه حقوقم حسابی کم خواهد شد.نامه قبلی ام سروصدای همه را در آورد.باشد.کله پوک هم خودمم.نامه هایم مثل سلولهای بنیادی رشد می کنند ویک تعدادی خواننده خوب هم دارم که نمی دانم برای چی از این چرت وپرت ها خوششان می آید.از خاطرات که گفتم خیلی ها حالشان گرفته شد وفقط از تو می نویسم.پگاه می گوید بزودی راهی برای کشتن من پیدا خواهد کرد.

روی نوسان تپش قلبم ایستاده ام ودارم روح خودم را قلم می زنم.با مغز گردو وکشمشی که مهشید جان برایم آورده تا جان بگیرم وکمی از سیاهیم کم شود.درست مثل خان جون .می گویم پیر که شوی می شوی مثل او ومی خندد.همین که سیگاررا از لای انگشتانم می گیرد ومی اندازد توی حیاط، همین که سرزانوهای رضا را وگاهی خشتک شلوارهای اورا می دوزد، همین که از لوازم آرایش جدید چیزی سرش نمی شود.واژه ها همه مغموم وساکتند ونمی شود که نامه را در گوشی نوشت.نوشته هایم مثل جواب فرمولهایم است که توی هم قاطی می شود ونتیجه اش می شود صفر.مثل تمام زندگیم.انجمن شعر اخراجم کرد.بخاطر شعرهای خطرناک وبودار وبخاطر اینکه می بایست چیزی که نشان دادم بخوانم.کانون عکاسان هم عذرم را خواست.بایست لنز لایکا را بردارم وبجای عکس از زندگی خصوصی مردم وصحنه های پرایوت از حقیقت جاری دنیا عکس می گرفتم.شاید به قول تو عقده ای ام که از مردم نقطه ضعف بگیرم.حالا باید بنشینم توی اتاق وبجای حفظ کردن ترانه های امینم بزنم روی ترانه های قدیمی.تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره.در اتاق سکوت بنشینم یا در سکوت اتاق نتیجه یک چیز است.به صدای دلم باید گوش دهم که نمی شود.یعنی این جامعه نمی پذیرد.زندگی عرب ها را که می بینم شرمم می شود که کجا دنیا آمدم.چرا مردم من اینقدر بدبختند؟ به قول وحید چرا ما اینقدر ارزانیم؟

زمزمه می کنی وزمزمه می کنم.با صدای سوختن زغال ها یاد قدیم ها می افتم.امشب یک حالی به بچه ها دادم وبرایشان جوجه کباب روی زغال درست کردم.مثل خان عمو.فقط تو نبودی که به تو بگویم نون زیر کباب من وهنوز هم ندانی معنیش چیست.دوستان من، سلام.مدتی نبودم ومهشید هم زده خط مرا قطع کرده که کمی به زندگی عادی برسم.قول دادم در مورد تینا وپگاه چیز بدی ننویسم تا حداقل جوان مرگم نکنند.راستی تا وارد فرودگاه ایران می شوی می فهمی چقدر مملکت ما سرد است.حسابی یخ کردم.شب هم بطور ناگهانی تب ولرز وحالا باید چهارتخمه وجوشاندنی های این دختر را تحمل کنم.باید اورا خان جون صدا کنم تا حرصش در بیاید.بی وجدان می ایستد بالای سرم تا یک وقت جوشانده ها یا شلغم ها را نریزم دور.شاید اگر زایمان کرده بودم اینقدر از من پرستاری نمی کرد.

بدیهی است کسی که در مورد شب دانشجویان ایرانی در ایروان یا باکو ودوبی حرف می زند توی لیست سیاه باشد.شاید خاطرات ترکیه را هم باید بیاورم توی نوشته هایم.تنها جایی که چیز بدی از ایرانی ها ندیدم قله آرارات بود.از قطر هم چیزی نگویم سنگین ترم.

  نظرات ()
مالزی-سال 85 نویسنده: a - شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠

تمام چیزهای داخل کمدم را بیرون ریختم وچیزهایی که روزی برایم مهم بودند بخشیدم به این وآن.این هم درسهای جدید مهشید برای فراموش کردن گذشته ها.فیلم های ویدئویی، سی دی ها، عکسها وفیلم ها را زدم توی هارد یک ترابایتی جدیدم وآنها را دور ریختم.نوعی فنگ شویی بود شاید.چند تا گل مریم گرفتم که فضای اتاق عوض شود ولی یکی دوروز بعد دیدم تمام خانه پراز هزار پا شده است ومجبور شدم همه را ببرم توی حیاط.اتاقم ساده وبرهنه شده است.چهارتا گونی کتاب را بردم جمعه بازار کتاب اصفهان وهمه را فروختم.حتی پریز برق را دیمر کردم که نور اتاق را کم وزیاد کند.چیزی شاعرانه یا مهمان دوست. مهشید عزیز مدتی صبحها که می خواست برود دانشگاه برایم آب پرتقال می آورد ولی خودم جدیدا زده ام به ماء الشعیر چون می گویند آدم را چاق می کند.ما که همش در این 61 کیلو درجا می زنیم.

و شخصیت داستانم حالا با ماشین هفتاد میلیونی اش که فقط سه چهار میلیون سیستم دارد می آید ومثلا به بچه ها سر می زند.مهشید بازیگر خوبی نیست ونمی تواند نفرتش از اورا پنهان کند.شتری که در خانه خیلی ها می خوابد آمده خوابیده روی او واو هم طلاق گرفت.حس عجیبی داشتم.گرچه می توانستم مثل همان قدیم ها با یک تلفن اورا بکشانم خانه وافقی اش کنم ولی وجدانم اجازه نمی دهد.دلم برای بچه می سوزد.پدر کراکی اش که اصلا برایش مهم نبود وحالا شبها که نعشه می کند ومی آید در خانه شان مامورهای صدوده می آیند اورا می برند.حس عجیبی است نه؟ باید بگویم چوب خدا بود ولی نمی گویم.نمی دانم چرا مردها زنها را بوالهوس می دانند وزنها مردها را هرزه وآشغال. کمی که دنبال دلیل جدائیشان گشتم رضا گفت آخه دائی جون،مردم که از داداششون پشت چراق قرمز لب نمی گیرن؟ هر کی ببینه یه چی میگه دیگه؟ ومن هر اتفاقی که می افتد بیشتر توی فکر فرو می روم.به قول دن ویتو کارلیونه زندگی یک درد بزرگ است که گاهی التیام می یابد ولی همیشه یک درد بزرگ است.

مهشید ورضا را بردم مالزی.با سهامی که خان عمو در یکی از شرکت ها در زمان جوانی خریده بود وحالا حسابی گران شده است.از لنکاوی وپنانگ و سانول لاگون گرفته تا پارک آبی وآکواریوم وباغ پرندگان وبرجهای دوقلو. با دوربین نیکون دی نود جدیدم کلی عکس از این دو تا بچه افسرده گرفتم.کلی هم از خجالت انبه ها وآناناس ویک میوه بی مزه بنام استار فروت در آمدیم. از همه جالب تر باران های تند ودانه درشت در گرمای شدید هوا بود.یاد روزهای آب بازی در حیاط می افتادم که چطور لباس به بدنت می چسبید ومن چشم چرانی می کردم.حیف که شیراز واصفهان وتبریز ما مدیریتی توریستی ندارند.وگرنه ما مقام اول جذب گردشگر دنیا بودیم. گذشته از میوه های بی مزه نکته ای که برایم جالب بود این بود که حتی بچه های چهار ساله هم انگلیسی را مثل بلبل حرف می زدند.حتی بهتر از لیسانس های ما.ما هم در سواحل زیبا کلی دوست مالایایی پیدا کردیم ودور از چشم بچه ها یکی دوتا را بردیم هتل که گندش پیش بچه ها در آمد.ولی به رویم نیاوردند.الحق که مسلمانی آنها هم جالب بود.موقع اذان که روزی شش هفت بار بود حتی فاحشه هایشان هم گم وگور می شدند وبه قول رضا می رفتند نماز جمعه.حجاب هم که نگو ونپرس.با حجابهایشان باید یک کلاس حجاب برای ایرانی ها می گذاشتند.داخل هتل هم نمازخانه زیبایی بود که تا ما نماز می خواندیم یکی دونفر زل می زدند به ما وحتی یکی از نمازمان فیلم گرفت که کاش سراز یو تیوب در نیاورد.برجها هم که به قول مرحوم حسین پناهی به این گندگی بود.ما که در کشور خودمان اندازه ملوان های انگلیسی هم اهمیت نداشتیم آنجا مهم شده بودیم وفقط از ما سوالات سیاسی می پرسیدند.گرچه کلا آنها از توریست بدشان می آید .از سرعت اینترنت هم بگویم که واقعا برای ایرانی ها متاسف شدم.ذوق مرگ شده ام که خبر طلاق تورا شنیدم.خاطرات نوستالژیک من باید وارد مرحله جدیدی شود.شاید شبی صد هزار تومان پایین تر بیاید.من هم ذوقم را برای بچه ها نشان دادم.آنقدر برای مهشید لبا س رنگارنگ خریدم که از شکل پسرها به شکل دخترها درآمد.همین ماه قبل بود که با هزار زحمت راضی اش کردم برود پیش عمه مهری تا صورتش را بند بیندازد ودستی به ابروهایش بکشد.عمه هم سنگ تمام گذاشت.طوری که رضا با دیدن خواهرش شوکه شدودر جا خشکش زد.مطمئنا صف خواستگارها از این هفته ردیف می شود.به قول مالایایی ها او کلی س.ک.... شده بود(می ترسم فیلترم کنند) وفروشنده لوازم آرایشی کلی برایم درددل کرد که چرا مهشید مژه دارد ولی آنها ندارند ومن کلی با او همدردی کردم.نمی دانم از کجا بنویسم.به قول دوستی بگذار تصور کنند تصویرت در آینه ذهن زنی خوشنام شکل گرفت.گرچه حالا کاملا شکلش رااز دست داده برای همه.همین.

  نظرات ()
آخرین روزهای زندگی‌ در ایران نویسنده: a - جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠

1.

نمی دانم،شاید یک ماهی می شد ندیده بودمش.یک سالی بود نرفته بودم باشگاه تا کسی نگوید مثل بروس لی شده ای.دوسالی بود ندیده بودم موهایش را بریزد توی کلاه حوله ای وکلاه تا سه برابر اندازه واقعی اش کش بیاید.قرار بود در اوج تنهایی وبدبختی البته پر از پول خانه ای کوچک برایش توی محله خودمان پیدا شود.قرار بود آمدنش واسباب کشی اش بخصوص جمع کردن اسباب اثاثیه توی زیر زمین واتاق هایشان یک نوستالژی لذت بخش برای من شود که شاید مثل بازپرس های بازنشسته لذت ببرم از کشف خاطرات .یا بهتر بگویم آثار بازمانده از خاطرات.آخرین چیزی که می شد انجام داد اسباب کشی بود.یک ایده متجانس با شخصیت هر دومان ومنفعل ونوپا برای بچه هایی که از بچگی هایمان خبر نداشتند.چرا که من می دانم بعد از این خانه ای که در آن هستم اسباب کشی در کار نخواهد بود برایم ودوباره از صفر،یک جایی، یک جوری،با یک تصویر جدید از تمام لحظه های گذشته وحال وشاید....

آخرین اسباب کشی یا اسباب به هم زدن بر می گشت به زمانی که تمام کلید وپریزهای اتاقش را قهوه ای ودیوار ها را با اسپری سیاه کرده بود.عمو حسابی دعوا درست کرد ومجبورش کرد اتاقش را خودش رنگ کند.و خودش هم که من هم جزوش بودم آنروزها. دیوار ها را بتونه کردیم ورنگ را آقا اسماعیل رنگ فروش سر خیابان برایمان درست کرد وبا قلم موهای درشت به قول خان جون مقلویز یا چیزی مثل این افتادیم به جان دیوارها. سه بار رنگ سفید در طی شش روز توانست آثار جنایتش را محو کند.روز آخر بود که از خستگی چیدن وسایل وکمد ومیز توالت توی حیاط زیر درخت توت دراز کشیدیم وبدون اینکه جرات نگاه کردن به هم را داشته باشیم خوابمان برد.بیدار که شدم یک پتوی آبی روی تنم بود ویک پتوی قرمز روی تن او.صدای قلیان خان عمو چقدر مثل لالایی بود که دوباره خوابیدم.تا آخرهای شب. و او رفته بود توی بوی رنگ های تازه بخوابد.

تا همین دیروز داشتم اعتقادم به وجود قدرتی برتر در آسمان رااز دست می دادم که یک تلفن ساده نجاتم داد.همه چیز دارد می گذرد.با سرعت ابرهای آسمانی که از حیاط خلوت این خانه استیجاری شکل مربع کوچکی است.مثل آب رادیاتور پرایدم که هفته ای یک بار غیب می شد.و آرزوهایم تمامی ندارند.مثل تصاویر،مثل حجم دانلودها،مثل دستمزد بازیگران سریالهای خارجی، مثل دلتنگی های مریم در دانشگاه. قانعم به آنچه دارم،سر زدن های گاه وبیگاه دوستان،خاطره بوسه های دزدکی در ماشین،خاطره جاده شمال شیراز، خاطره پله برقی های خارجی ،خاطره سنگ های چخماق که زیر لحاف جرقه می زدندو.....شاید من محدود شده ام به همین خاطرات کوچک وبی سروته.اما بسیار پررنگ واز یاد نرفتنی.ودوباره خانه ای خواهیم داشت ودوباره می افتیم دنبال خرید وسایل مثل عروسی که جهاز می خرد.شاید خانه خوبی نباشد.شاید پشه ها امان آدم را ببرند.شاید عنکبوت ها وسوسک ها باز هم جولان دهند.شاید سفره را که باز کنی مورچه ها تمام فحش هایی که از بچگی یاد گرفتی برایت مرور کنند.اما خانه جدید هیجان خانه جدید را دارد.

یاد آخرین دوران دانشجویی به خیر.ما که زمانمان رسم نبود بروند مالزی یا اوکراین درس بخوانند.یا بود وما نداشتیم.خانه مجردی داشتیم با آشپزخانه ای که کسی نمی دانست سرامیک ها را باید چطور سفید کرد یا حمامی که شب ها آبش خود به خود باز می شد ومهمان ها فرار می کردند .حیاطی که باشگاه ورزشی بود وهفته ای یک بار آب وجارو می شد وپشت بامی که خانه همه را می شد دید زد ولی ورود دانشجو ممنوع بود. آمده بود وپا برهنه راه می رفت توی حیاط ومن چشمم به پنجره های همسایه ها بود که مامور خبر نکنند.آواز می خواند وعجیب بود که برای کبوترها مثل خانه پدری دمپایی پرت نمی کرد. به پتو وبالش های من دست هم نزند که نکند بعد از رفتنش بچه ها موی بلند پیدا کنند ومسخره ام کنند. اگر چه بچه ها که از تعطیلات آمدند فهمیدند برق انداختن سرامیک های حمام وآشپزخانه کار من نیست و باز هم مو روی موکت های رنگ روشن پیدا می شد.همین.

 2.

امشب تنهایی هایم را ببین چطور تقسیم کردم؟ پسرک نوازنده همیشگی آمد.همان نوازنده آکاردئون که در موردش نوشته بودم.آهنگش را آنقدر توی کوچه کش داد تا برسم دم در ودعوتش کنم تو.مطابق معمول تعارف می کند ونمی آید.ومن پنج دقیقه بعد سینی غذا به دست می روم کنارش،روی سکوی جلوی درب حیاط واو مظلومانه وخسته از بی عدالتی حاکم بر زندگی دنیا شامش را می خورد.اولین باری که دیدمش توی کوچه کناری بود که داشت می زد ویکی از اهالی بی شعور وبی درد محله پنجره را باز کرد ودر آن سرمای شدید یک سطل آب خالی کرد سرش.از آن موقع به بعد با هم دوست شده ایم.با حرارت موقع شام در مورد در آمدش حرف می زند واین که از ماه بعد یک گل فروشی خواهد زد وبا خواهرش گل خواهند فروخت.فقط پول گل ها نیست که نگرانش کرده.رهن مغازه وخرج تریاک پدر ومادرش هم هست.وشاید همسایه روبرویی که هر بار هزاری می آورد می دهد به او نمی داند این مرد دوازده ساله چهار سال است دارد خرج خانواده ای چهار نفره را از این راه می دهد. شاید همسایه کناری زمانی که زانتیایش را می زند توی پارکینگ وبا ماشین پلاک دولتی زن ودخترش را می برد گردش درک نمی کند چرا بعضی ها درد دارند وچرا دخترش دارد از این همه زنگ موبایل می ترکد.مهشید می گوید مثل خان عمو شده ام که مش حیدر را می آورد توی حیاط وبه بهانه جارو کردن باغ پول وغذا ولباس به او می داد.بیچاره مشتی صدایش می کردند ورنگ مشهد را ندیده بود.تا همین امسال هم می آمد سر خاک خان عمو وخان جون با همان پلیور بافتنی که خان جون برایش بافته بود.قرآن را غلط غولوط می خواند وبلند فاتحه می داد.ماشین که خریده بودم خواستم بروم سوارش کنم ببرمش مشهد که راست راستی مشهدی باشد.اما دیر رسیدم شاید.یا دیر خدا به من ماشین داد.برادرش به وصیتش عمل کرده واو را زیر پای خان عمو دفن کرده است.از این دنیای پست متنفرم.همین.


 

  نظرات ()
سیزده بدر نویسنده: a - چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠

میل به خروج از خانه در آن سیزده بدر قدیمی.با آنفولانزای شدیدی که از مرتضی گرفته بودم و سرفه های خشکی که تا دوماه بعد از عید ادامه داشت.از آن سال به بعد هفت سالی بیرون نرفتم.آنروز هم با وجود بیماری شدید با سحر وچند تااز کوچولوهای فامیل رفتیم جاهای خلوت جنگل وشروع کردم به گرفتن عکسهای به قول بچه ها هالیوودی.بعد هم آش روز سیزده بدون خان جون وخان عمو که حسابی حالش خراب بود وبه سختی با واکر راه می رفت.حالا باید همان عشق کهنه را بهانه کنم برای نوشتن ومخفی کردن حسرت چند سال خانه نشینی.ومن دیگر دروغگویی که تظاهر به پاکی می کند نباشم زمانی که وضو می گیرم ودر گوشه ای از جنگل های شمال نماز می خوانم.میان توهم وتخیل، میان تاب هایی که جز من کسی نمی توانست به بالاترین شاخه ها وصلش کند.در عمق خاطره آنروز که شاخه درست موقع تاب خوردن او شکست وپرتاب شد میان بوته های پراز تیغ تمشک. دخترهای فامیل با موچین می افتند به جانش تا تیغ ها را از همه جای بدنش بیرون بکشند ومن یواشکی ببینم بچه ها به جان کجای بدنش افتاده اند.

گفتگوهای دو نفره تعطیلات درست زمانی که بزرگترها می رفتند عید دیدنی ومن بخاطر مریضی معاف بودم از رفتن بهترین خاطره عید بود برایم.چون تو می ماندی برای پرستاری یا هر بهانه دیگری.خلسه ای محض بود زمانی که همه چیز بطور مساوی بین مان تقسیم می شد حتی ساعت حرف زدن با تلفن که برای من از یازده شب بود تا صبح.شاید پری دریایی قصه های من با خلوت رویایی اش هنوز آدم نشده باشد ودر دریا اسیر مانده باشد که هر چه سهم من از دوستت دارم بود گوش ماهی های ساحل فهمیدند ولی تو نه.برای من آن علی سابق شدن هنوز سخت است.اعتماد به حرفهای قشنگت سخت است وهنر عکاسی آنروزهای من تبدیل شده به عکس گرفتن از کودکان وگل وگیاه.

ساعات زیادی در مسیر آمدنت نشستم.از دانشگاه وفرودگاه تا تعطیلات وحتی ماشین عروس.جدال سختی است پذیرفتن شرایط بدون هیچ امیدی.شاید روزی جواب نامه هایی که ادعا می کردی یکی از آنها به اوکراین نمی رسد دادی. شاید می بایست زودتر اینترنت وای میل را یاد می گرفتم.چقدر تکنولوژی جدید را دیر یاد گرفتیم ولی واقعا یاد گرفتیم تا حدی که حالا با تعجب می پرسی چطور بدون اینترنت شبی شش تا فیلم برایت می آید؟

چقدر جالب شده زندگی.مورد توجه کسی قرار بگیری که زخم هایش تازه است و سوزشش حتی قویترین شرابها را بی اثر می کند.اعتراف آخرت به معلق ماندن بین حس تنفر وعشق تازه به کسی که نتوانسته بود تورا به رختخواب تنهایی اش بکشاند.بحث در مورد نزدیکترین دوستانت که به هر دلیلی سر از اتاق من در آوردند بی فایده بود.انکار نمی کردم ولی غرورم اجازه اعتراف هم نمی داد.تا کجا می بایست تحمل می کردم که بخاطر سر سوزنی جنجال شود وکتک ودعوایش مال من باشد؟ گذشته ها رااز یاد می برم.فقط کاش دوباره یک روز مهمانم کنی با همان نوشیدنی های آشنای قدیمی .شربت نعناع وبهار نارنج.که این کلاس گذاشتن ها با ویسکی برای من ومعده ام بی اثر است. نه رمانتیک است ونه لذتی ماکیاولی از آن می برم.حتی لازم نیست بروم یک شهر دور دست درس بخوانم.چه تلخ است عادت کردن به چیزی که همیشه هست .همه دوستانی که می شناسم به شرایط فعلی شان عادت کرده اند وراضی اند واین مرا زجر می دهد.منی که در تمام عمر بی قرار وبی سکون ودر حال حرکت بوده ام.

بیایید به شرایط فعلی مان عادت نکنیم ومدام دنبال تغییر باشیم.شاید حتی دماغمان را سربالا کنیم بهتر باشد تا هیچ کاری نکردن.معنا داشتن همه حرکتهای ما با پول .پیوند مخفی داشتن ما با کسانی که میل باکس هایشان مخفی است دور از چشم عزیزی.شاید خجالت نمی کشم از دوستی با کسانی که معتاد شده ایم به هم.زندگی جان،اجازه بده کمی نفس بکشم برای خودم.دکترها هر نوع آواز خواندن وذکر گفتن را برایم دغن کرده اند .که تازه یک هفته ای بود به سبک قدیم داشتم خاطرات ذکرهای کوه را برای خودم زنده می کردم.این ندول زهر ماری توی گلوی ما هم که حتی با جراحی هم خوب نشد.تنها جایی که خوب بود شبهای شرجی کنار دریا بود که هر چی دلمان خواست لواشک وترشک وذغال اخته وچیز های ترش خوردیم ولی گلویمان کیپ نشد.

  نظرات ()
مطالب اخیر رنجیده خاطرم گردگیری بازگویی چند خاطره نوشته های بهاری موجود فرضی پیش فروش بهشت عزیز همین که نمی دانی تسلیت لحظه های دور
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من سکوت سفید ولوج وصله پینه ناتائیل مریم گنجشکک اشی مشی کیمیا قاصدك-سمیه صبا شبیه خودم-لیلا حرفهای همیشه-لاله بید مجنون بی‌ کاروان کولی به رنگ دریا ایمان.الف.خلیفه انگیزه زندگی یه کم هوای تازه A Different Teacher اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من